مازندران ، نزول اجلال نموده و فرمود : « امشب ، پاسبانان را مرخص فرموديم كه بخوابند و امشب كشيك را موقوف داشتيم . » دولتخواهانش عرض نمودند كه : « در اين مصلحت نيست - زيرا كه تو دشمنان بسيار دارى و همه ، منتظر فرصت مىباشند . آدمى بايد جامهء تن خود را دشمن خود بشمارد و از آن در حذر باشد ؛ و دانشمندان گفتهاند : هيچ بيدار بى « 1 » خفته مباد . » آن خاقان ، غفلت ورزيده ، فرمود : « ما توكل بر خدا داريم . » وزيرش عرض نمود : « با توكل ، زانوى اشتر ببند . » آن والاجاه ، خنديد و فرمود : « كى مىتواند كه نزديك من بيايد ؟ » و ياپونچى بر سر كشيده و به خواب رفت و نفيرش بلند شد . آن چند نفر تركمانى كه منتظر فرصت بودند و بيدار بودند ، به هموارى آمدند تا نزديكش . خوف بر ايشان مستولى شده و از ترس جان خود ، يكى از ايشان پيش آمده و نيزهاى كه در دست داشت ، از روى ياپونچى ، بر حلقوم مباركش فرو نموده و به درجهء شهادتش رسانيده و پنهان شد .
به يك ساعت فاصله از اين واقعه ، پيشخدمتش سر از خواب برداشت و برادرزادهء مؤمن بيك بلوچ ، يكهغلام خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان ، غفر له كه استاد حسن نام داشت و خياطباشيش بود ، در همان ساعت از خواب برجست و آهسته به آن پيشخدمت گفت : « در خواب ديدم كه حسين قلى خان را كشتهاند . » پيشخدمت به وى گفت : « هر شب ، چند نوبت بيدار مىشد و از من قليان مىطلبيد . و امشب تا به حال از من قليان نخواسته . » و هر دو نفر به هموارى ، پيش آمدند . ديدند كه از روى بالاى سر ياپونچى ، خون جوشيده ، دستى به پايش نهادند . دانستند كه جان شيرين ، از تن نازنينش بيرون رفته . آمدند و چند نفر از خاصانش را بيدار و باخبر كردند . ايشان ، رندانه ، احمال و اثقال و آلات و اسباب و ادواتش را ضبط نمودند و خود را در آن نيمهشب ، با آن دستگاه سپهدارى ، به قلعهاى كه زن و دو پسرش در آن بودند ، رساندند .
هامش
( 1 ) - اصل : پى .