وكيلى هستم . و مىدانم كه پادشاهى ايران ، بالارث به شما مىرسد . من ، اتابك شما مىباشم . صبر نماييد . چون من ، جامه بگذارم « 1 » ، پادشاهى به شما قرار خواهد يافت . »
پس آن اميرزادهء اعظم را به اسب بىنظير زرينيراق و خلعت گرانمايهء سراپا و تخت روان پرنقش و نگار ، دلشاد و خوشنود نموده و شهر سمنان و دامغان را به وى بخشيده و آن والاجاه را با دبدبهء سالارى و كوكبهء سردارى و دستگاه شهريارى ، به وطن مألوفش روانه نمود .
بعد از مدتى به عرض والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار رسانيدند كه : « از جانب والاجاه ، حسين قلى خان ، فتنه و آشوبى برپا شده . » والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار ، قاصدى چند ، با ارقام ، نزد صناديد و اكابر تركمان و كوكلان و يموت فرستاد كه : « اگر حسين قلى خان را گرفتيد و از براى من آورديد ، به قدر خواهش شما ، انعام و احسان من به شما خواهد رسيد . و اگر چارهء او را نكرديد ، با لشكرى آراستهء جنگى خونخوار بيش از عدد ملخ و مور و مار و آتشخانهء بيش از حساب و شمار ، به آن حدود خواهم آمد و دشت گرگان و دشت قبچاق را به آتش خواهم سوخت . » ايشان ، ترسان و هراسان و متوهم گرديدند و متعهد اين خدمت شدند ، از روى خوف و طمع . و يكهغلام تركمانى كه والاجاه ، حسين قلى خان ، كمال اطمينان به وى داشت و او را امين خود ، در همه باب مىدانست ، او را در قتل آن والاجاه ، فريفته و تطميع به زر و سيم نمودند .
آن غلامان تركمانى كه در خدمت آن والاجاه بودند ، روز و شب ، در انديشه بودند كه شايد فرصتى نمايند و آن والاجاه را بگيرند و مقيد نمايند . چون در بيدارى ، صد مرد ، چارهاش نمىتوانستند نمود ، اراده داشتند كه در خواب ، چارهاش را بكنند . آن هم كمال اشكال داشت - به سبب آنكه به رسم ملوك ، در شب ، پاسبانان به دورش پروانهوار مىگرديدند . اتفاقا شبى به ايلغار ، با غلامان خود ، از بيست فرسنگ راه آمد و در جنگ
هامش
( 1 ) - يعنى از اين جهان ، درگذرم .