- برادرزادهاش - را چون جان در آغوش كشيده ، بعد از بوس و كنار و دلجويى و تفقد بسيار فرمود كه : « والاجاه وكيل ، تو را طلب خواهد فرمود و از تو خواهد پرسيد از روى شكايت كه پدر تو چرا مملكت ما را برهم مىزند و حكام ما را مىكشد و چرا مخالفت ما مىنمايد . تو در جوابش چنين كه من مىگويم ، بگو . »
و چون از آمدن والاجاه ، بابا خان مذكور ، والاجاه ، وكيل جليل ، باخبر شد ، آن اميرزادهء اعظم را با كمال عزت و احترام ، احضار فرمود و از آداب و اطوار شاهانهء وى خوشش آمد و او را نوازش بسيار فرمود و تفقد و التفات بسيار به وى نمود . وى را بر تالار پادشاهى ، طلب فرمود و بر مسند فرمانفرمايى ، به پهلوى خود ، او را نشانيد و رويش را بوسيد و بعد از تعارفات پادشاهى ، خوان پرناز و نعمت آوردند . با آن اميرزادهء اعظم ، ناهار تناول نمود . بعد با تبسم شروع نمود به گله نمودن و فرمود : « اى شاهزادهء والاتبار ، پدر تو از جان پوسيدهء ما چه مىخواهد ؟ چرا در مملكت ما فتنه و آشوب و شر و فساد برپا مىكند ؟ چرا حاكمهاى ما را مىكشد ؟ اگر خون پدر خود را از ما مىخواهد ، خدا شاهد است كه در كشتن پدرش ، ما را تقصيرى نيست . زيرا كه مقربين درگاهش او را كشتند و ما به كشته شدنش راضى نبوديم . » نواب مستطاب ، اميرزادهء اعظم در جوابش به تكلم درآمد و با كمال شعور و وقوف ، در غايت فصاحت و بلاغت ، از درج دهان ، درافشانى نمود و همان كلمات حكمتآميز و مقالات شفقتانگيزى را كه والاجاه ، عم نامدارش تعليم و تلقينش نموده بود ، بيان فرمود .
والاجاه ، كريم خان وكيل الدوله ، از استماع سخنانش بسيار خنديد و رو به جانب علياجناب عامهء والاجاه ، آقا محمد خان كه حليلهاش باشد ، نموده و فرمود : « ديشب ، همهء اين سخنان را پيران ويسه « 1 » ، يادش داده . » بعد ، فرمود : « عذرت را پسنديدم و گناه پدر تو را به تو بخشيدم . » و فرمود : « مرا ادعاى پادشاهى نمىباشد و در دولت ايران ،
هامش
( 1 ) - سپهسالار خردمند افراسياب تورانى ، كنايه از مشاور خردمند .