« آن تاجيك ناكس ، تركى هم مىگويد . » و آتش خشمش شعلهور گرديده ، آوازه انداخت كه : « به جانب خراسان مىرويم . » و با اسباب و لباس تركمانى ، به مازندران آمد ، با شش - هفت نفر سوار . و در شربتخانهء عالىجاه ، مهدى خان ، ناهار تناول فرموده . و چند اسب تركمانى با خود آورده بود ؛ به فروش رسانيده . و گوش پيشخدمت عالىجاه ، مهدى خان را بريده و مانند شير نر ، به سرعت بازگشت نمود .
چون عالىجاه ، مهدى خان ، آگاه گرديد ، هزار سوار به دنبالش فرستاد . به گردش نرسيدند . و خوف عالىجاه ، مهدى خان ، دمبهدم زياده مىشد . و والاجاه ، حسين قلى خان به غلامان خود فرمود كه : « گندم برشته از براى خوراك خود و جو از براى اسبهاى خود ، به قدر قوت شش - هفت روزه با خود برداريد . » و با پانصد سوار تركشكش شمشيرزن خنجرگذار ، رو به جانب خراسان ، بيرون رفته . و از براى عالىجاه ، مهدى خان ، خبر آوردند كه والاجاه ، حسين قلى خان به جانب خراسان رفت .
اما والاجاه ، حسين قلى خان از راه خراسان برگرديد و از بيراهه ، به سرعتى تمامتر به جانب مازندران ، چنان به ايلغار آمده كه با پنجاه سوار ، وارد شهر مازندران شده ، با اسباب و لباس تركمانى كه امر بر مستحفظين و پاسبانان ، مبهم و مشتبه شده كه آن والاجاه را از تركمان فرق نكردند . و با پنج سوار ، آن والاجاه ، وارد دار الحكومهء شهر مازندران شده ، در نيمروز كه خوانهاى پرنعمت و ناز ناهار مجلس عالىجاه مهدى خان در بيرون مجلس ، چيده بودند و پيشخدمتها قليانها را از مجلس ، بيرون مىبردند و آفتابه - لگنها در دستشان بود . و قاپوچى « 1 » اهرمنشمايل ، با گرز گران پيش آمد كه والاجاه ، حسين قلى خان را از داخل شدن ، منع نمايد . آن والاجاه ، چنان شمشيرى بر گردنش زد كه سرش مانند گو بر زمين افتاد و داخل شد . چون چشم پاسبانان و ساير عملهجات و حضار به آن والاجاه افتاد ، او را شناختند و از روى تعظيم ، همه با ادب ،
هامش
( 1 ) - دربان .