چهار - پنج گز فاصله ، بر زمين افتاد و برگشت . آن دلاور ، به چابكى دويد و دست چپ عباپيچيدهء خود را در دهان آن شير نمود و به دست راست ، با خنجر تيز خونريز ، شكم و جگرگاهش را دريد . آن شير ، چنان نعره برآورد كه از شنيدن آن ، بعضى بىهوش شدند و بر زمين افتاده و مردند . از اطراف و جوانب ، صداى تحسين و آفرين ، بلند گرديد .
آن والاجاه ، جماقتدار عالىجاه ، على محمد خان شيركش را بر بالاى تالار ، نزد خود ، طلب نمود و رويش را بوسيد و كلاه تپه بكرس احمر و دمهء مخمل مشكى « 1 » از سرش برگرفت و طرفش را برشكست و بر سرش نهاد . چون در آن زمان ، قاعده ، چنان بود كه طرف كلاه برشكستن ، مخصوص شاه و شاهزاده بود و بس . و وى را اذن داده كه هر روزه ، به سلام پادشاهى بيايد . و حسب الامر نواب مالكرقاب اشرف والاى كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار ، فرمان حكومت دار المرز مازندران را با اسب زرين يراق و خلعت فاخر حكومت را به جهت عالىجاه ، مهدى خان - برادرزادهء مرحوم محمد خان مقتول سوادكوهى مذكور - فرستادند . و آن عالىجاه ، بيگلر بيگى همهء بلاد و قرى و نواحى و حدود طبرستان و مازندران ، با تسلط و استقلال گرديد . و بسيار دلير و رشيد و فهيم بود و در هر دهنه ، مستحفظين و در هر منزلى ، سخلوچيان ، قرار و روز و شب ، هشيار و بيدار و از همهجا ، آگاه و خبردار بود .
و از خوف والاجاه ، حسين قلى خان اسفنديار فر و شوكت بهرام جلادت ، خواب و آرام نداشت . والاجاه ، حسين قلى خان از وى باجى طلب فرمود . وى از روى مغرورى و رعونت ، به كلمات ناپسنديده ، بىادبى نمود و به جهت آن جهانسالار ، با كمال بىحرمتى ، پيغام فرستاد كه : « من ، محمد خان نيستم . مرا محمد مهدى خان مىگويند . اگر باورت نمىآيد ، گلين گرين . »
چون اين پيغام به ذروهء عرض آن والاجاه رسيد ، مانند شير نر ، خروشيده و فرمود :
هامش
( 1 ) - پيش كلاه قزلباشها كه اغلب از مخمل سياه بود .