شير ديوانه را كه نواب اشرف و الا ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار فرمود بياورند ، از قسم شرنبث بوده - زيرا كه بهقدر پنج زرع ، طولش بوده و زنجيرى با طنابى كه بر گردنش بوده ، به وزن هشتاد من بوده .
غرض آنكه شيربانباشى ، آن شير را با جمع كثيرى از عملهء شيرخانه كه اقسام شيرها و پلنگ و ببر و يوز و سياهگوش و گرگ و كفتار و شغال و خرس و بوزينه و روباه و موسوره « 1 » و دلدل تيرزن « 2 » و خارپشت و خرگوش و موش خرما در آن شيرخانه بود ، اطراف و جوانب آن شير را داشتند و سر طناب در دستشان بود و با هاىوهوى و بروبرو و دورباش ، آن شير را مىآوردند . ناگاه چشم آن شير ، از دور بر استرى چموش افتاد . به جستوخيز درآمد و سى - چهل نفر شيربان را كه سر طنابها در دستشان بود ، بر زمين كشيده ، رو به جانب آن روان . و آن استر چموش ، به چابكى و چستى ، لگدانداز و جفتهافكن ، رو به جانب آن شير آمده و غوغا و رستخيزى برپا گرديد . آن شير ، چند لگد و جفته از آن استر خورد و برجست بر پشت آن استر و با چنگال و دندان ، چنان آن را درهم فشرده كه استخوانهاى آن را مانند توتيا « 3 » نمود .
به هجوم عام ، آن را از استر درهم شكسته ، جدا نموده و آن را آوردند به حضور والاجاه كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار . آن شير ، در حضور آن والاجاه ، سر به زير افكند و آرام گرفت و ايستاد . آن والاجاه به شيربانباشى فرمود زنجير از گردن آن شير برگرفت و به عالىجاه ، على محمد خان فرمود : « بكش . » عرض نمود : « به يمن اقبالت ، به چشم . » و عباى خود را بر دست چپ پيچيده و خنجر بر دست راست گرفته و با نهيب و صلابت ، رو به جانب آن شير آمد . و آن شير به جانب آن شيرافكن ، جستن نموده . آن دلاور ، به چابكى بر زمين خوابيد و برجست . آن شير ، از بالاى آن دلاور ، به قدر
هامش
( 1 ) - اصل : موثوره . همان دله ، جانورى از تيرهء سمور .
( 2 ) - خارپشت .
( 3 ) - يعنى همچون گرد توتيا كه به عنوان سرمه به چشم مىكشند ، شد ، گرد شد .