از دشت گرگان به جانب شهر مازندران ، روانه گرديد .
عالىجاه ، محمد خان مذكور ، چون از اين قضيه ، باخبر و آگاه گرديد ، فى الفور با هفتادهزار نفر سواره و اكثر ، تفنگچى پياده با زنبوركهاى بسيار ، با كوكبه و دبدبهء سردارى و صفشكنهاى بىشمار ، به قصد محاربه ، از شهر مازندران ، بيرون آمده و مرحلهپيما گرديده . چون تلافى فئتين شد ، از دو جانب ، صفها بركشيدند و شراب كينه ، دركشيدند و طبل جنگ ، فرو كوفتند و دلهاى جنگيان را درهم آشوفتند . عالىجاه ، محمد خان بيگلر بيگى مذكور ، از روى تكبر و نخوت و غرور در تخت روان زراندوده نشسته كه ناگاه والاجاه ، حسين قلى خان والاتبار سياوشاقتدار نامجو ، شمشير از غلاف برآورده و به جانب خصم خيرهسر ، تاختن نموده و صفها را شكسته و برهم زده . چون چشم عالىجاه ، محمد خان مذكور به والاجاه ، حسين قلى خان بهمن شجاعت افتاد ، خوف بر او مستولى گرديده ، خواست كه از تخت روان به زير آيد و فرار نمايد كه ناگاه والاجاه ، حسين قلى خان نامجوى مذكور دررسيد و كمان بر گردن آن عالىجاه افكند و به زور بازو ، از تخت روان به زير افكندش . و فرمود بازوهايش را بستند و پيشاپيش اسب خود ، او را دوانيده تا به دار الحكومهء مازندران و به اقسام سياست ، او را هلاك ، يعنى او را زنده در ديگ با آب جوشانيده ، تا مهرّا شده و اموالش را ضبط و زنهايش را به غلامان خود بخشيده . و فى الفور ، عريضهاى به خدمت والاجاه ، آقا محمد خان - برادرش - نوشت و به سوار چابكى داد . و در پنج روزه ، آن سوار ، خود را به شيراز رسانيد و آن عريضه را به خدمت والاجاه ، آقا محمد خان مذكور ، تسليم نمود .
آن والاجاه ، بعد از مطالعهء آن عريضه ، فى الفور با آذوقهء يكساله ، در آستانهء امامزادهء واجب التعظيم ، امير سيد احمد ابن موسى ( ع ) كه مشهور به شاهچراغ مىباشد ، التجا برده و در آن مكان شريف ، قرار گرفته .
خبر اين داستان به والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار رسيد . از روى خشم ، مانند اژدها پيچيد و از روى مشورت به وزرا و امرا فرمود : « در اين باب ، چه كار بايد
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٣٦٧