تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
آن سر پاكيزه ، به نزد والاجاه كريم خان وكيل زند مذكور در شهر تهران فرستاد - چون والاجاه كريم خان مذكور ، بعد از هزيمت خاقان عيوق‌شأن از دار العلم شيراز به دار السلطنهء اصفاهان رفته و از آنجا به مملكت رى و شهر تهران رفته و در آنجا بنا بر مصلحت ملكى ، رحل اقامت گسترده و به تمشيت امور ايران ، مشغول بود . آن والاجاه ، چون آن سر را ديد ، متوحش شده و آب طلبيده و به دست خود ، آن را شسته . چون صورت و ريش طويل آن سرور را ملاحظه نمود و يقينش حاصل شد كه آن سر خاقان عيوق‌شأن محمد حسن خان است ، كلاه از سر خود برگرفته و بر زمين زد و مانند شير نر ، نعره برآورد و بىهوش شد . او را به هوش آوردند . از ميان خود ، دشنه را برآورد و بر زمين مىزد و گريه مىكرد تا آن‌كه دشنه شكست و دامانش از گريه ، تر شد . و آن قاتل نامرد را دشنام بسيار داد و او را خوارى بسيار داد و فرمود : « اى ناپاك نمك به‌حرام ، پادشاه عظيم الشأنى را كشته‌اى . اگر من تو را بكشم ، گناهان تو به گردن من ، بار خواهد شد . خدا ، تو را بكشد . » فرمود : « به زعم خود ، خدمت به من كرده‌اى . خدا ، روى تو را سياه نمايد كه خيانت كرده‌اى . » و او را انعامى داد و فرمود او را به خوارى راندند . و آن سر مبارك را با اعزاز و اكرام تمام ، خود ، با همهء امراى ايران ، سوار گرديدند و در بقعهء امامزاده قاسم ، در يك فرسخى شهر تهران ، آن سر را دفن نمودند . بر اولو الالباب ، معلوم باد كه چون خاقان عيوق‌شأن محمد حسن خان صفوى قاجار ، اراده نمود كه از مازندران به جانب عراق و فارس بيايد ، عالىجاه محمد خان قاجار ، شهير به گرازدندان كه مرد كهنه‌سال پخته‌اى بوده و به آن والاجاه ، قرابت داشت ، از روى دولت‌خواهى ، آن والاجاه را نصيحت نمود و به خدمتش عرض كرد كه : « از طايفهء افغان و ازبك ، در حذر باش كه اردوى تو را برهم خواهند زد . » از روى غرور و عجب و غفلت ، نصيحتش را نپذيرفت . بعد عرض نمود كه : « چند نفر از صناديد ايشان را نزد من بگذار . » چنان نمود . در وقتىكه خبر به مازندران رسيد كه افاغنه ، اردوى والاجاه خاقان عيوق‌شأن