چون خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان جهانكدخداى صفوى قاجار جمشيدنشان ديد كه سرپنجهء قضا و قدر ، شيرازهء كتاب مستطاب فرمانفرماييش را از هم گسيخت و باد فتنه ، اوراق كار و بارش را از هم پاشيده و ريخت و امور با نظم و نسقش چون آتش در آب و مهمات با رتق و فتقش مانند برف در آفتاب شد ، چشم حقبين ، از اسباب پادشاهى و آلات جهانپناهى ، پوشيده و مانند شير نر مىغريد و اين شعر را مىخواند :
من كلام حافظ
در تنگناى غيرتم از نخوت رقيب * يا رب مباد آنكه گدا ، معتبر شود
فى الفور ، مركب ، طلب فرمود و سوار گرديد و با ياران و اتباع خود ، عنان توجه ، از شيراز به جانب اصفاهان و دار المرز مازندران تافت . ليكن يار و ياور و تابع خود در آن هنگامهء شدت و سختى ، كمتر يافت . خود و معدودى از دولتخواهان يكرنگ خود ، مردانه در پى مقصد مىشتافتند .
چون آن شب ، منتهى به صبح شد ، وكيل جليل با عقاب و تنكيل كاردان ايران و معمار هوشيار نامدار خوشرفتار ايران ويران ، يعنى والاجاه كريم خان زند شيرگير همتبلند ، سوار گرديده و با دبدبه و كوكبهء پادشاهى ، از شهر شيراز ، بيرون رفته و به اردوى برهمخوردهء خاقان عيوقشأن ، عنانتاب شده ، داخل شده و خيمه و خرگاه و احمال و اثقال و اسباب و آلات و ادوات پادشاهى و دواب بىحساب و توپخانه و زنبوركخانه و عملهجات و سپاه و لشكر و دستگاه عالمپناهى را ضبط نموده و به شهر شيراز ، داخل نموده . و والاجاه شاه اسماعيل خليفه سلطانى را با اعزاز و اكرام و احترام ، بر مركب مرصعيراق ، با جنيبههاى رنگارنگ يراقمرصع ، از جانب يمين و يسار ، بسيار ، همه با زين و لجام و ركاب زرين مرصع به جواهر آبدار ، همه با ديكديكىهاى مفتول و مرواريددوخته و گوهاى زرين مرصع به جواهر بر دم بسته ، با دبدبه و كوكبهء جمشيدى ، وارد شهر شيراز شدند .
والاجاه كريم خان وكيل الدولهء جمشيداقتدار ، عالىجاه شيخ على خان زند