جهانپهلوان را با فوجى لشكر خونخواره به ايلغار ، در عقب خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان صفوى قاجار ، روانه فرمود و از شيراز تا مازندران ، در ميان خاقان عيوقشأن و عالىجاه شيخ على خان زند ، بهقدر يك منزل كه پنج - شش فرسنگ باشد ، فاصله بود ، مثل آنكه خاقان عيوقشأن محمد حسن خان مذكور ، وارد اصفاهان شد و اهل اصفاهان ، به همان قسم كه با آن والاجاه ، خدمات به جا آوردند ، با اين عالىجاه نيز به جا آوردند .
عالىجاه شيخ على خان زند مذكور ، همهجا در پى خاقان عيوقشأن محمد حسن خان مذكور مىرفت - مانند اژدهاى دمان كه در پى شير نر پنجهور ، روان باشد . غيظ بر خاقان عيوقشأن مذكور ، غالب و مستولى گرديد و در كانون مزاجش ، آتش حميت و غيرت ، زبانه كشيد و حرب را از هزيمت ، اصلح و اولى دانست . در ميانهء شهر سارى و شهر بارفروش ، با پانصد سوار جنگى پرخاشجو ، مانند شير ژيان ، بر شش - هفتهزار سوار و تفنگچى عالىجاه شيخ على خان زند شيرگير ، حمله و يورش آورد و بسيارى از ايشان را طعمهء شمشير آبدار نمود و ايشان را مانند بنات النعش ، از هم متفرق و منهزم نمود . و غلامانش به اسير گرفتن و چپاول نمودن ، مشغول شدند . تا آنكه موافق آيهء كريمهء « و لن يؤخر اللّه نفسا اذا جاء اجلها » ، « 1 » پيك اجل خاقان عيوقشأن دررسيد و سرپنجهء قضاى آسمانى ، بساط زندگيش را از بسيط زمين برچيد . ناگاه در جنگل مازندران ، در باتلاقى ، مركب خاقان عيوقشأن ، تا زين به گل فرو رفت . و از طايفهء بدتر از جن ، غلامى داشت كه به ناز و نعمت ، او را پرورده بود . از عقبش فرصت يافته و از روى حرامزادگى و نمكبه حرامى ، تپانچه به پشت مباركش آتش داد و شمشيرى به گردنش زد و سر مباركش را از تن ، جدا نمود و به نزد عالىجاه شيخ على خان زند برده . عالىجاه معظم اليه ، چون آن سر را ديد ، بىاختيار ، بسيار گريست و آن قاتل نابكار را بسيار دشنام داد و آن بدبخت را با
هامش
( 1 ) - و هر كس اجلش فرا رسد ، هرگز خدا [ آن را ] به تأخير نمىافكند . قرآن مجيد ، سورهء 63 ، آيهء 11 .