كريم خان زند شيرگير ، سه ساعت به روز مانده ، جميع سكنهء شهر شيراز را با تفنگ و تپانچه ، طلب نمود و از دروازهء شهر ، بيرون رفتند و با غوغا و هاىوهوى و توپخانه و زنبوركخانه و غريو و غرنگ نقارهخانه ، سه بار شليك نمودند و داخل شهر گرديدند .
و چون يوسف كنعان تربيت عالمكون و فساد ، يعنى آفتاب جهانتاب انور ، به سبب جور و تعدّى برادران بىمهر و وفاى كينهور ، در قضا و قدر ، از اوج رفعت و معراج ، در قعر چاه ظلمت و داج ، به زارى و سوگوارى ، نگون ، و دامن يعقوب پير فلك از گريه ، غرق خون گرديد و ابواب ضيا بر روى جهانيان بست و درهاى مدلهمات گشود بر روى هركس و هرچيز كه هست :
لمؤلفه من كلام رستم الحكما
نيامد دگر شب چون آن تيرهشب * كه آمد در آن جان جانان به لب
شبى بود چون حال مجنون ، تباه * سراسر چو ليلى ، همه درد و آه
شبى همچو كردار اهريمنان * شبى همچو روى خيانتكنان
شبى بَد ، چو فكر بدانديش بود * شبى بدتر از فعل بدكيش بود
شبى بود چون بخت بداختران * شبى بود چون قلب بدگوهران
شبى چون غم و همّ فرزانگان * شبى همچو اطوار ديوانگان
تو گفتى كه روز قيامت ، قيام * در آن شب نمودى دگر و السلام
غرض آنكه چون آن روز ، شام شد ، در موكب خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان صفوى قاجار ، در ميان خاص و عام ، غلغله و ولوله افتاد و قضا ، ابواب فتنه و فساد بر روى ايشان گشاد و طوايف افغان و ازبك ، پنهانى ، با هم اتفاق و از روى خيانت و نمك برحرامى ، شروع در نفاق نمودند و سه ساعت از شب گذشته ، به يك ساعت ، موكب خاقان عيوقشأن را مانند باد تند كه زلف دلاويز ماهرويان را برهم زند ، زير و زبر كردند و پريشان كردند . ناگاه از سنگ فتنه ، شيشهاى مىشكست و مىريخت و كار بادهكشان ، از دست رفته و رشتهء عشرت ، گسيخت .