بازويى كه داشت ، نتوانست . چون كلب على آقاى قاجار ، كوتاه قد و بالا بود و عثمان بهادر ، بلندبالا و پهنشانه و قوىهيكل بود و پيلتن زمان خود بود ، ناگاه كلب على آقاى قاجار مذكور ، از زمين برجست و مانند قوچ جنگى سرسخت و خروس جنگى ، پيشانى خود را به پيشانى عثمان بهادر رومى كوفت كه سر عثمان بهادر رومى ، مانند بادام دو مغز ، شكافته گرديد و پردههاى دماغش مانند خانههاى زنبوران ، درهم آشوفت و خون ، مانند آب دو ناودان ، بر رويش جارى شد .
ناگاه كلب على آقاى چالاك قاجار ، ناچار پنجههاى عثمان بهادر رومى را رها كرده و عثمان بهادر رومى نامور ، هر دو دست بر چشمان خود ماليد كه خون از آنها دور كند كه بغتتا كلب على آقاى چالاك قاجار ، عثمان بهادر رومى پيلتن را مانند گوى ، از زمين ربود و در درياچهء آب انداخته و هاىهاى و آفرين و مرحباى ، از هر طرف ، بلند شد .
عثمان بهادر نامور رومى ، به چستى ، از درياچهء آب ، مانند نهنگ پر شر و شور و همچون اژدهاى پرغرور ، بيرون تاخت و از روى غيظ و غضب ، دست بر كمربند كلب على آقاى قاجار نامدار چالاك انداخت و مشار اليه ، وى را يا على گويان ، مانند گوى از زمين ربوده و چنان بر زمين كوفتش كه استخوان ، مانند آرد شد و جان به قابض الارواح سپرد و به ناكامى و زارى بمرد . كلب على آقاى قاجار نامدار چابك چالاك ، تفاخركنان بر امثال و اقران ، اين شعر را مىخواند :
بيت
منم چون غلام غلام على * كنم پهلوانى به نام على
پس خاقان عيوقشأن ، وى را به انعام و احسان پادشاهى و الطاف و عنايات جهانپناهى و خلعت سراپاى گرانمايه و اسب شاهپسند گرانبها ، مفتخر و سرافراز نمود .
آن والاجاه ، بعد از تمشيت امور اصفاهان و بلوكات و نواحى مضافات و توابعش به جانب مملكت پرخير و بركت فارس توجه نمود و ابواب حسن سلوك بر روى اهل آن مرز و بوم گشود و سليمانوار ، با لشكر بسيار ، مانند مور و ملخ ، قلعهء شيراز را فرو كوفتند .