خاقان عيوقشأن ، در قفاى عمر آقاى دلاور رومى تاخت و جريد ساده را به جانب آن يكهسوار انداخت . عمر آقاى رومى ، خود را به پهلوى اسب ، پنهان كرده ، از وى رد شده ، گوش اسبش را ببرد . و عمر آقاى رومى ، راست شده و جريدى در قفاى خاقان عيوقشأن انداخت . آن والاجاه به لموم سوارى ، از خود رد نموده و بر زين ، راست شده ، اول جريد ساده را در قفاى عمر آقاى رومى انداخت . وى از خود رد نموده تا قامت خود را مانند قيامت ، راست نمود ؛ كه خاقان عيوقشأن ، به چابكى ، جريد پى پيچيده را از پهلوى اسب ، ربوده و يا على گويان ، چنان بر مهرهء پشت عمر آقاى دلاور رومى ، فرو كوفت كه مانند خدنگ تهمتن ، از سينهء پركينهاش ، پرّان ، بيرون رفت . و عمر آقاى خيرهسر دلاور رومى ، از اسب ، نگونسار بر خاك هلاك افتاد و به خوارى و زارى ، جانشيرين به جانآفرين سپرد و نقد حيات را مفت از كف داد . و به جهت خاقان عيوقشأن با غيرت و حميت ، از آسمان و زمين ، آواز احسنت احسنت ، بلند گرديد .
من كلام رستم الحكماى مؤلف
جهانگير خاقان عيوقشان * كه در بند بودش سر سركشان
به ميدان مردى ، تكاور بتاخت * سر خود بر اوج شرف برفراخت
نخستين جريدى به سوى عمر * بيفكند و وى داد از خود گذر
عمر چون به زين ، راستقامت نمود * تو گفتى كه برپا قيامت نمود
هنرمندخاقان ز پهلوى خنگ * ربودى جريد دويم بىدرنگ
كه بيرون آن پى پيچيده بود * درونش پر از سرب تفسيده بود
چنان كوفت بر پشت آن مرد چست * كه چون تيرش از سينه بيرون بجست
بيفتاد بر خاك تيره ، عمر * قضا گشت بر حال وى نوحهگر
پس عثمان بهادر كه ادعاى جهانپهلوانى داشت ، چون رفيق خود را چنان ديد ، جهان در نظرش تيره و تار گرديد . با غيظ تمام ، ادعا كرد و طلب حريف مىنمود . خاقان عيوقشأن ، بر حال عمر آقاى يكهسوار رومى مقتول مىنگريست و مقرر فرمود تا وى