[ داستان دو يكهپهلوان مكار رومى براى تصرف ايران ]
داستان دو يكه پهلوان مكار عيار خدعهگر حيلهور باتدبير پرتذوير خوخوار زبردست از بادهء تكبر و عجب و غرور ، سرمست بدسگال شيطانخيال نيرنگباز شعبدهساز دلاور جنگجوى كينهور تندخوى بلندهمت باسخاوت رومى كه به لباس و اسباب تذوير و تلبيس به اصفاهان آمده كه به مكر و خدعه ، به لطايف الحيل ، به صوابديد و دستورى خردمندان و ارباب حل و عقد و اصحاب رتق و فتق روم ، تسخير ايران نمايند .
اما بعد ، بر اولو الالباب ، پوشيده مباد كه چون به بلاد روم خوش مرز و بوم نيكو قوانين و رسوم پسنديده قواعد و لموم ، سيّما شهر بهشتمانند قسطنطنيه ، يعنى اسلامبول خوش فروغ و اصول ، خبر به رجال خوشافعال نيكواعمال دولت ابدمدت بىزوال سلطان البرين و خاقان البحرين ، السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان ، پادشاه والاجاه اسلامپناه دادگستر دينپرور روم رسيد كه در كشور ايران سعادتبنيان ، به سبب غروب نمودن آفتاب جهانتاب سپهر دولت و اقبال ، يعنى سلطان والاشأن صاحبقران كشورستان باجگير تاجبخش غيور به حق ، سفاك ، نادر شهنشاه جمشيدجاه فريدوندستگاه ملكآراى جهانكدخداى متعصب باحميت قهار با عدل و انصاف و تمييز بىباك ، در كشور ايران ، هرجومرج روى داده و حساب و احتساب از ميان رفته و از هر طايفه ، در هر گوشه ، سرهنگى ادعاى پادشاهى مىنمايد و اختلالى عظيم در امور و اوضاع ايران و اهلش راه يافته و از جور و تعدى بسيار ، در حرث و نسل ، هلاكتى شديد شتافته ، رجال الدولهء روم ، مجلس مشورت و مصلحتانديشى آراستند و در فرستادن سرعسكر به جانب ايران ، مصلحت ندانستند . و به سبب مصالحهاى كه در زمان دولت گردونعدت خاقان سكندرشأن سليمانمكان عليين آشيان ، شاه تهماسب ماضى ، ولد خلف شاه اسماعيل كشورگير خلد آشيان ، در ميان دولت ايران و روم ، صورتپذير و