بايد شاهزاده باشد ، يا از نسل ملوك باشد . من ، نان گندم مىخورم و ريشخند را مىفهمم و مرا با اسباب و آلات پادشاهى ، كارى نيست . من مردى هستم دعوى سيادت دارم و طالب علوم و آداب مىباشم . مصلحت من در آن است كه معمم باشم به عمامهء سبز مولوى و جامهء سفيد بپوشم و مركب سوارى من ، درازگوش يا استرى رهوار يا يابوى يرغهء پالانى باشد و شش - هفت نفر خدمتكار و خانهء وسيع با لطف و صفايى و باغ پاكيزهء دلگشايى و خرج قانعانهء كافى و روزانهء متوسط وافى ، مرا بس باشد . و التماس ديگر ، آن است اين مخلص را سيد اسماعيل يا ميرزا اسماعيل يا ميرزا ابو تراب بخوانند و شاه اسماعيل ننامند . چون مرا با تو قرابتى هست ، از روى محبت ، تو را نصيحتى مىكنم . از اين شرزهشير ژيان و از اين يكهاژدهاى دمان ، يعنى اين لر عاقل مكار و عيار ، كريم خان زند ، در حذر باش كه اكنون در شجاعت و رشادت و سخاوت و فرزانگى و مردانگى ، فرد كامل بىنظيرى است و چنان مرد عاقل بااستعدادى است كه اگر تحصيل تعلم نموده بود ، به سبب حسن رايى كه دارد ، مجتهدى شده بود ، جامع الشرايط . ديگر آنكه سلطنت ، كار بسيار عظيم مشكل پررنج و پرمشقتى مىباشد . راحت و آرامى در آن نيست . و خداى عالم ، در روز قيامت ، خير و شر و كون و فساد يك كشور و اهلش را از پادشاه آن كشور و وزرا و امرا و حكام و رؤسا ، مؤاخذه و پرسش خواهد فرمود . ديگر آنكه ريش من ، قابل ريشخند نيست و از زندگانى ، بيزار نيستم و گردنم تاب و طاقت زنجير ندارد و چشمهايم را بسيار دوست مىدارم و مىخواهم با كفن به خاك روم . »
خاقان عيوقشأن ، از مكالمات آن والاجاه ، خوشنود گرديده و مسئولاتش را مبذول و ملتمساتش را از روى لطف و شفقت ، قبول نمود و معظم اليه را مراعات و احترام و اعزاز و اكرام بسيار مىنمود و به جهت وى ميزبانى مهربان ، مقرر داشت . و بعون اللّه تعالى ، مظفرا و منصورا و سالما و غانما ، بعد از تمشيت بلاد محروسهء خود و پس از طى منازل پادشاهانه با خدمتگذارىها و تعارفات مطيعانهء مخلصانهء اهل اصفاهان ، وارد شهر اصفاهان گرديد ، با دبدبهء پادشاهى و كوكبهء والاجاهى ، با پنجاههزار نفر قشون خراسانى
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٢٩٦