در حقيقت ز احتساب و حساب * وصف وى مىكنند در هر سوق
در سخا ، رشك حاتم طائيست * در فقيريست چون گدا مرزوق
گنجها بهر لشكرش باشد * به قناعت ورابسيست « 1 » وثوق
حبّذا خسروى كه مالك ، نى * جز پلاسى و من تشائى و بوق
پادشاهى كه در جهان جلال * قانع آيد به بيضهء مسلوق
آنكه در رتبهء جهاندارى * هست افراسياب از او مسبوق
حبّذا حضرت ولىنعمى * كه شده منعم جهان ، مخلوق
شاه سنجرشكوه ، شاه مراد * آنكه باشد به رتبه چون سلجوق
عالمى را كنند زير و زبر * گر نمايد اشارتى از موق
در غزاهاست « 2 » رستم دستان * رستمانه نموده منع فسوق
آفرين آفرين به طورى جان * پسرش آن به عاشقان ، معشوق
مير حيدر شهى كه شمشيرش * خصم را همچو حب كند مفلوق
باد گفتار نغز من مشهور * تا ز ناطق همى رسد منطوق
هركه شهد كلام من نچشد * در مذاقش شرنگ باد ، مذوق
آصفم آصفم كجاست « 3 » جمم * شهريَم شهريم نه از رستوق
در تعريف و توصيف بلاد دلنشين خلد آيين تركستان و شهرهاى دلگشاى روحبخشاى ايرانِ فيروزىبنيان جلالتقران فردوسنشان ، به اقتضاى حكمت غرا گفته :
حبذا شهر بخاراى شريف * آنكه باشد جنت از آن منفعل
حبذا اهلش كه باشند از كمال * نغزگوى و نغز فهم و اهل « 4 » دل
قبة الاسلام را نازم كه هست * پادشاهانش به شاهى ، مستقل
هامش
( 1 ) - اصل : بسى است .
( 2 ) - اصل : غزاها است .
( 3 ) - اصل : كجا است .
( 4 ) - اصل : اهل و .