آن بىتمييزان بىديانت ، در آن اماكن مشرفه ، شرم از خدا و رسول نكردند و هرچه خواستند ، با ايشان كردند ، تا آنكه بعضى از آن نازنينان بانزاكت ، از ضرب . . . آن بدبختان مردند . . .
نفايسخانهء ملوك صفويه كه اشياى نفيسهء لطيفه و قماش دلكشى كه در آنجا جمع آمده بود ، در مدت سيصد سال و ملوك صفويه و ديگران ، حيفشان آمده كه آنها را استعمال نمايند ، على مردان خان مذكور ، همهء آنها را بعضى خود و بعضى توابعش به نادانى و قدرنشناسى ، استعمال نمودند . از آن جمله ، رستم الحكماى مؤلف اين كتاب مىگويد كه از مرحوم پدر خود - امير حسن خوشحكايت گنج على خانى - شنيدم كه گفت : « من به چشم خود ديدم كه يقهء سمور پر آب و تابى كه در خوبى ، مثلش در عالم ، ناياب بود و نقش مهر چنگيز خان و قاآن و سلطان غازان و سلطان محمد و سلطان محمود و شاهرخ ميرزا و اميرزاده جهان شاه و سلطان ابو سعيد بهادر خان و شيخ حمزه سلطان صفوى و شيخ حيدر سلطان - پسرش - و والاجاهان شاه اسماعيل و شاه تهماسب اول و شاه عباس ماضى و شاه صفى و شاه عباس ثانى و شاه سليمان و شاه سلطان حسين و كمترين غلام شاه تهماسب ثانى مذكور ، شاه شاهان نادر ، شهنشاه جهانگير تاجبخش باجستان و على شاه و ابراهيم شاه بر آن يقهء سمور مذكور بود و اين سلاطين مذكوره حيفشان آمده بود كه آن را استعمال نمايند . و آن جلد سمور را در حرير و ديبا پيچيده و در ميان صندوقچهء چوب عود زرين مرصع به جواهر ، در ميان لفافهها نهاده و به طناب ، محكم پيچيده بودند . على مردان خان مذكور ، بعد از ملاحظه ، فرمود : « آن را به يقهء كردى ما بدوزند . » مانوك نام ارمنى ، سموردوز جوان سادهروى با حسن و جمال با صباحت و ملاحت دلستانى بود . جلد سمور مذكور را در دست گرفته كه [ به ] يقهء بالاپوش على مردان خان بدوزد كه ابدال خان - پسر على مردان خان - دررسيد و به مانوك سموردوز ، با دشنام گفت : « اين جلد سمور را دمهء كلاه من بدوز . » مانوك گفت : « مأمورم كه اين جلد سمور را به يقهء بالاپوش خانبابايت بدوزم . » امير محمد سميع كارخانه آقاسى
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٢٥٩