نمكبهحرامى ، ملحق به لشكر عالىجاه على مردان خان مذكور شدند . و عالىجاه ابو الفتح خان مذكور ، ملول و محزون گرديده ، لابد و ملجائا با سى - چهل نفر از غلامان خود ، دليرانه ، بازگشت به شهر اصفاهان نمود . وارد خانهء خود شد .
از عقب وى ، عالىجاه على مردان خان مذكور با پنجاه - شصت هزار لر و كرد و ترك و تاجيك به جانب شهر اصفاهان آمد و وارد شهر اصفاهان گرديد و اشارتى به غارتگرى و تاراج نمود كه آن لشكر بيش از مور و مار ، بهيكبار به هاىوهوى و گيرودار درآمدند و مانند درياى قلزم ، جوشان و خروشان شدند و چون سيل بهجانب بازارها و كاروانسراها و خانهها روان گرديدند . و اشرار و اوباش شهر ، راهنماى آن گمراهان بىمروت ستمكار شده و همه ، بالاتفاق ، مانند يأجوج و مأجوج ، از هر طرف ، حملهور شدند و از روى تعدى ، دست به يغما و تاراج گشودند . و فرزند از حق پدر و مادر ، چشم پوشيده و برادر ، رعايت حق برادر ننموده و هرچه از اموال و اسباب و آلات و ادوات معيشت و زندگانى يافتند ، ربودند و سامان سيصدسالهاى كه خلق اصفاهان در عهد دولت ملكوك صفويه فراهم آورده بودند ، در سه روز برهم زدند و شيرازهء كتاب اصفاهان را به سرپنجهء جور و ستم ، از هم گسيختند و اوراق امور و صفحات اوضاع زندگانى اهل اصفاهان را از هم پاشيده و ريختند .
پردهء ناموس پردهنشينان ماهروى گلرخسار را پاره كردند و خورشيدطلعتان سيمين بناگوش را بعد از مجروح نمودن . . . بىخلخال و دستبنده و گردنبند پاره كردند .
چيزى كه قيمت آن هزار تومان بود ، به صد دينار فروختند و دارچينى و قرنفل « 1 » و جوزبويا و زردچوبه را به جاى هيزم بلوط و سرگين گاو و گوسفند ، در زير ديگ سوختند .
زنان و دختران ماهروى حورطلعت ، در مسجدها و امامزادهها و بقعهها پناه بردند .
هامش
( 1 ) - ادويهء ميخك .