به مردانگى ، ايمن نمود و نگهدار شد و آخر الامر ، اهل اصفاهان به نامردى ، هجوم عام نمودند كه او را بكشند .
آن عالىجاه ، با توابعش در قلعهء تبرك « 1 » رفته ، با اسباب و آلات و ادوات بسيار و ما يحتاج معيشت و مأكولات و ملبوسات بىشمار و دو - سه ماه در آن حصن محكم ، متحصن بود و از شهر و بلوكات و نواحى اصفاهان ، سى - چهلهزار نفر سوار و تفنگچى به دور آن قلعه اجتماع نموده .
آخر الامر ، على نامى ، غلام امير حسن خان مذكور كه آن غلام نمكبهحرام ، از اهل قريهء ناميده به هفتون بود ، به گلولهء تفنگ ، آن حاكم با نظم و نسق مذكور را به قتل رسانيد و در قلعهء مذكور گشوده شد و اموالش را به غارت و تاراج بردند . و آن حاكم نامدار والاتبار را مانند قربانى ، از كارد و خنجر ، پارهپاره نمودند و هر پارهء گوشتش را به يك محله از محلات شهر و يك قريك از بلوكات بردند .
چون اين خبر به عرض والاجاه ابراهيم شاه رسيد ، فى الفور ، عالىجاه ، نتيجة الامراء ، سلالة الخوانين ، ابو الفتح خان بختيارى را كه بيگلر بيگى شهر مرو شاهجان « 2 » بود ، طلب نمود و او را بيگلر بيگى دار السلطنهء اصفاهان و مضافات و قم و كاشان و توابع و لرستان و خلجستان فرمود و با چند نفر از خوانين نامدار صاحب طايفه و هفتهزار نفر قشون ركابى و آتشخانهء بسيار ، آن عالىجاه را روانهء به اصفاهان نمود .
به اندك فاصله از اين داستان ، چنانكه ذكر شد ، ابراهيم شاه كشته شد و اهل عراق به دور عالىجاه ابو الفتح خان ، بيگلر بيگى مذكور جمع گرديدند و او را به پادشاهى خود قبول نمودند . آن عالىجاه ، چون مرد با انصافى بود ، به اين مطلب راضى نشد و والاجاه نتيجة الملوك ، سلالة السلاطين ، ميرزا ابو تراب ، شهير به شاه اسماعيل خليفه سلطانى را با عزت و احترام بر مسند فرمانفرمايى و اريكهء دارائى برنشانيد و با كمال ادب به
هامش
( 1 ) - در اينجا ، منظور ، قلعهء تبرك اصفهان است ، نه تبرك مشهور در رى .
( 2 ) - يكى از دو شهر خراسان ، مشهور به مرو ، بزرگتر از مرو الرود .