آورده بود ، به دست مبارك خود ، به تيغ بىدريغ ، گردنش را زد . و وزير باتدبير روشنضمير ديگر كه آن والاجاه را از اين سفر پر آسيب و ضرر ، منع و نهى مىنمود ، بعد از تحسين بسيار ، او را سراپا خلعت گرانمايهء وزير الوزرايى و صدارت ، عطا نمود و از بىفرصتى و اضطرابى كه داشت ، فى الفور از جا جسته و بر اسب با جل و نمد بىزين و يراق برنشسته و با غلامان [ و ] عملهجات خود و رؤساى لشكر ، همه سراسيمه و زار و مضطر به جانب قندهار هزيمت نمود و گاهى اين شعر را مىخواند :
فردوسى
گريز بههنگام و سر بر به جاى * به از پهلوانى و سر ، زير پاى
پس خاقان عيوقشأن ظفرتوأمان ، محمد حسن خان قاجار بختيار از آن جنگ بىدرنگ با ناموس و ننگ ، مظفرا و منصورا ، سالما و غانما ، با اسباب و آلات پادشاهى و كوكبه و دبدبهء عالمپناهى ، با غنايم بسيار و چپاول و اسراى بىشمار ، شاد و خورسند و فيروزمند ، بهجانب شهر استر آباد كه مقر مألوف خود بود ، روانه گرديد . و خوانين خراسان و غيرهم ، هريكى را به نوازشات شاهانه و انعامات خسروانه ، مفتخر و سرافراز نمود و هريك از ايشان را به شفقت و مرحمتى درخور و تفقد و لطف و عنايتى مناسب ، مباهى و خورسند فرمود . و عالىجاه عبد العلى خان ترشيزى را للهباشى « 1 » اولاد فرمود .
و اهل آن حدود و سكنهء آن مرز و بوم ، بالطوع و الرغبه ، آن والاجاه خوشسلوك با داد و دهش را به فرمانفرمايى و دارايى و مرزبانى خود ، به نقد اخلاص خريدند و فارغ البال مرفه الحال ، در ظل مرحمتش ، آسودهخاطر آرميدند .
اما بعد ، بر دانايان ، معلوم باد كه چون عالىجاه سيد حسن خان خراسانى كه از جانب والاجاه نادر پادشاه در شهر اصفاهان ، حاكم بود و بعد از قتل نادر پادشاه ، اهل اصفاهان از شر اللّه يار خان ازبك و عثمان قلى خان افغان و لشكر خونخوار آن دو ظالم خونخوار ،
هامش
( 1 ) - سرپرست پرستاران كودكان امرا .