تو خواهى به قاجار ، جنگ آورى * عبث ، شيشهء خود به سنگ آورى
مزن داورا مشت خود بر درفش * ز سيلى مكن روى خود را بنفش
تو مپذير رأى بدانديش را * به دريا ميفكن عبث خويش را
كه گردى پشيمان تو بىچون و چند * كجا از ندامت شوى سودمند
چون لشكر هزيمتاثر افغان ، با ناله و آه و فغان ، رو به گريز نهادند و خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان شيرشكار ، با سپاه ظفر همراهش در عقب آن گروه به استوده رفتند ، تا نزديك قلعهء نو .
پس لشكر نكبتاثر والاجاه احمد پادشاه دادگر اسلامپناه ، باز به مردانگى ، اجماع و اجتماع نمودند ، به قانونى كه در ميان خود دارند و يكبار ديگر به آئين معروف ، به نظم و نسق صفوف ، با دليران قاجار بختيار ، محاربهء مردانه ، آغاز و خود را از روى حميت و غيرت ، در ورطهء هلاكت افكندند و ابواب غمّ و همّ و ناكامى ، بر روى خود باز كردند . و شيرازهء اوراق جمعيتشان از هم گسيخته و صفحات اجتماعشان از تندباد فتنه ، از هم پاشيده و ريخته و هريك از آن بختبرگشتگان ، به جانبى گريختند و از روى عجز و انكسار ، دست بر دامن ملتجايى آويختند و دست بر سر و چاكگريبان و مويهكنان ، با آه و ناله و دلهاى پرحسرت ، به جانب قندهار شتافتند و از آن سفر پرخطر ، جز زيان جانى و مالى ، چيزى ديگر نيافتند .
چون اين خبر « 1 » وحشتاثر ، به عرض پادشاه والاجاه فراخحوصلهء بردبار معدلتشعار ، احمد شاه انصاف پيشهء رشيد نامدار رسيد ، از روى مصلحتانديشى ، زندگانى را غنيمت و حيات را مفت شمرده و اسباب و آلات پادشاهى و گنجينههاى سيم و زر و در و گوهر ، لابد و ناچار و بىاختيار و با كمال اضطراب و اضطرار به جا نهاده و وزيرى كه او را به دليل و برهان به اين سفر پرخطر ، از روى رعونت ، به جد و جهد
هامش
( 1 ) - اصل : جر .