را مانند حلقهء زلف پريوشان ، خميدهقامت بهسان پيران نمودهاند .
چون خبر اين وقايع ، مفصلا به عرض سلطان جمشيدجاه ، احمد پادشاه افغان قندهارى رسيد ، از روى رأفت و مرحمت ، دلش بر احوال ايرانى سوخت و بسيار افسوس خورد و فرمود : « در اين وقت بر ما واجب شد كه در تعمير ايران ويران بكوشيم و اعانت اهل ايران نمائيم . » و هواى تسخير ايران در دماغ آن خديو دادگر ، جا گرفت و شوق نظم و نسق امور شوريدهء ايران ، در دل رحيمش مأوى گرفت . با دبدبهء پادشاهى و كوكبهء والاجاهى ، با صدهزار نفر لشكر خونخوار پر آسيب و آزار ، با توپخانه و زنبوركخانه ، به جانب خراسان ، روان گرديد و به عزيمت استر آباد و مازندران ، روز و شب ، شتابان راه مىپيمود .
چون اين خبر به عرض خاقان عيوقشأن ، محمد حسن خان صفوى و قاجار رسيد ، فى الفور با هزار نفر سوار جنگى خونخوار آراسته و پيراسته ، مانند شاهبازى كه با فوج قوشان بهجانب مرغابيان ، روان گردند ، به جانب آن گروه اجل رسيدهء خام طمع ، آهنگ نمود ؛ كه ناگاه از جانب سبزوار و عالىجاه على خان غلجهاى با هزار نفر سوار و از جانب ترشيز « 1 » ، عالىجاه عبد العلى خان ترشيزى با هزار نفر و از جانب طبس ، على مردان خان با هزار نفر سوار ، به اتفاق همديگر ، به معاونت و مظاهرت و امداد آن خاقان ظفر توأمان دررسيدند و در رباط زعفرانى ، نزول نمودند . و لشكر بيش از مار و مور والاجاه احمد پادشاه دادگستر ، مانند سيل ، از روى زور و غرور ، در عبور و مرور بودند و از فرط غفلت ، بيگانه و آشنا و دشمن را از هم فرق نمىنمودند .
خاقان ظفر توأمان عيوقشأن ، محمد حسن خان صفوى قاجار ، با خوانين سلاطينوش مذكور خراسان ، بعد از فراغ با اكل و شرب و نوم ، رندانه و مردانه ، يراق ستيز و اسباب نزاع و آلات حرب ، بر خود راست نمودند و پوشيدند و ناگاه از آن كمينگاه ، مانند
هامش
( 1 ) - در خراسان .