تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
بر دانشوران ، پوشيده مباد كه هر مورخى كه بيان تاريخ و ذكر وقايع و تأليف مىنمايد ، بايد كه جميع تواريخ و قصص و لغت‌هاى عربى و فارسى را به دقت و فرصت تمام ، با جمعيت حواس و رفاهيت احوال و وجه معيشت و نفقه و كسوه و ما يحتاج زندگانى و مشوق بلندهمت خوانده باشد و بعد به توريخ و تأليف ، اشتغال نمايد . خداى آفريدگار عالم ، شاهد مىباشد كه هيچ‌يك از اين شرايط مذكوره از براى اين طالب حق ، اتفاق نيفتاد ؛ بلكه به عكس اين‌ها روى داد و از سن چهارده‌سالگى تا بيست‌سالگى ، به تأليف اين تاريخ مبارك پرداختم . يا اللّه ، يا اللّه ، يا اللّه ، باسمه تعالى ، يا اللّه ، يا اللّه ، يا اللّه . بر اولو الالباب ، معلوم باد كه بعد از كشته شدن ايران‌پناه ، ابراهيم شاه ، والاجاه ، خاقان عيوق‌شأن ، محمد حسن خان خلد آشيان از گريزگاه ، بيرون آمده و از دشت قبچاق به مازندران ، ورود خيريت نمود كرد . و اهل طبرستان ، بالطوع و الرغبه ، استقبالش نمودند و او را شاهانه ، داخل شهرهاى دار المرز نمودند و به آستان بركت‌نشانش التجا بردند و مردانه ، كمر خدمتش را بر ميان جان بستند و آن والاجاه ، گاهى به شهر سارى و گاهى به شهر بارفروش « 1 » و گاهى به شهر آمل و گاهى به شهر اشرف « 2 » و گاهى به شهر استر آباد ، سير و گردش مىنمود و در دار المرز مازندران ، بالاستقلال ، فرمانفرمايى مىفرمود . و ايلات « 3 » يموت و كوكلان و همهء شعب و طوايف و قبايل تركمانيه ، در فرمانش بودند . و در نظم و نسق قلمرو خود ، كمال سعى و اهتمام مىنمود و محافظت حدود خود مىفرمود . و در آذربايجان و عراق و فارس و كرمان ، چند نفر از سر ايلات ، مانند ملوك طوايف به دعوى پادشاهى سركشيدند و در طلب جاه و جلال ، بر همديگر شمشير و خنجر كشيدند و از آمد و شد هلاك حرث و نسل و بلاد و قراى بسيار را مانند دل عشاق ، خراب و ويران و از خوف و تشويش و غم و غصه ، جوانان سروبالاى پرناز
هامش
( 1 ) - همان بابل كنونى . ( 2 ) - همان بهشهر كنونى . ( 3 ) - اصل : ايلات و .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 249 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى