تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦

ذكر داستان خروج ولد شاه سلطان حسين صفوى - محمد حسن خان كه مادرش قاجار بوده

بر ارباب دانش و بينش ، پوشيده مباد كه چون خاقان عيوق‌شأن عليين آشيان ، محمد حسن خان صفوى از جانب پدر ، يعنى شاه سلطان حسين صفوى مشهور و از جانب مادر ، قاجارى تيمورى گوركانى ، در عهد دولت نادر پادشاه به جانب دشت قبچاق ، فرار نموده بود و نادر پادشاه ، كمال سعى و اهتمام نمود كه آن والاجاه را به چنگ آورد ، نتوانست و مدت هفت سال در دشت قبچاق به خوردن گوشت شكار ، معاش نمود و كلاهش پوسيده شده ، با سر برهنه مىگشت و سر مباركش را آفتاب ، سوزانيده بود - و به همين علت در ميان ايل جليل قاجار به حسن كل مشهور بود . و از شجاعت و رشادتى كه او داشت ، در بسيار مكان‌ها از روى تمنى مىفرمود : « كاش مرا پنجاه سوار جنگجو ، مانند محمد حسن خان قاجار بود . » و بعد از قتل نادر پادشاه ، از دشت قبچاق به استر آباد آمد . على شاه ، ملقب به عادل شاه ، با آن والاجاه ، به طريقهء شفقت و مودت ، سلوك مىنمود . و چون ابراهيم شاه بر تخت شاهى نشست ، به جانب دشت گرگان ، نزد خالوى مادر خود - بكنج خان ، سر ايل تركمان - رفت . ابراهيم شاه ، سوارى با هزار نزد بكنج خان فرستاد كه محمد حسن خان را بگيرند و بياورند . بكنج خان با محمد حسن خان از روى مشورت گفت : « اى نور چشم من ، پادشاه ايران ، تو را از من مىخواهد . نه تو را به او خواهم داد و نه مخالفت او مىتوانم نمود . در دايرهء حيرت افتاده‌ام . بگو چه كنم . » شهنشاهزادهء اعظم در جوابش فرمود : « سردار را به شكارگاه ببر . من هم مىآيم . در شكارگاه ، مرا به او بنما . اگر بتوانند ، مرا بگيرند . » بكنج خان ، سردار را به شكارگاه برده و به نخجير زدن مشغول شدند . در آن اثنا ، بكنج خان به سردار گفت : « محمد حسن خانى را كه در طلبش آمده‌ايد ، همين جوان