تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
آمده و سيصد نفر شاطر ، همه با زينت و گرزهاى زرين و سيمين در دست و دشنه‌هاى خونريز بر كمر ، از پيش رويش روان . كه ناگاه درويش مجردى ، از خرابه ، بيرون آمد و شروع نمود به دشنام دادن به خلفاى راشدين و مشايخ مذهب اهل سنت و فحش‌هاى عرضى دادن به والاجاه ، احمد پادشاه و اهل و عيال و اولاد و احفاد آن والاجاه عالىجاه . شاطرباشى پادشاه خواست كه آن درويش را منع نمايد و او را براند . پادشاه والاجاه فرمود : « او را بگذاريد هرچه مىخواهد ، بگويد . » درويش مذكور گفت : « اى احمد بدبخت ، رفتن اين سفر بر تو مبارك نيست . ترك كن آن را - كه در اين سفر ، ضررهاى جانى و مالى به تو خواهد رسيد و پشيمان خواهى شد . » و تا يك فرسنگ راه ، دشنام به آن پادشاه دادگستر مىداد و او تبسم مىنمود . آخر الامر ، درويش ، خسته شد و بازگشت نمود . و آن پادشاه پرحوصله ، به‌جانب خراسان ، توجه نمود و بر سر قلعهء مشهد مقدس رفت و محاربه و مجادلهء بسيار نمود و به اعجاز امام ثامن ، سعيش نامشكور و ديدهء اميدش كور شد و راه را گم نمود و ضرر و خسران بسيارى به وى رسيد . و اين داستان ، مشهور است . بعد از آن بر سر قلعهء نيشابور رفت و محاربه و مجادلهء بسيار نمود . و از طرفين ، جمع كثيرى كشته گرديدند و خرابى بسيارى به آن حدود رسيد و مطلب به حصول نپيوست . و آخر الامر ، منفعل و متضرر و خاسر و نادم ، بازگشت نمود . و چون به همان مكان كه درويش فضاح مذكور ، از او جدايى نموده بود ، رسيد ، ناگاه همان درويش مذكور ، از خرابه ، بيرون آمد و گفت با دشنام : « اى احمد بدبخت ، سخن مرا نشنيدى و رفتى و پشيمان بازگشتى . » و پيوسته به احمد شاه ، دشنام داد . تا احمد شاه ، وارد دولتخانهء مباركهء خود گرديد و خواست داخل اندرون خانهء خود گردد . وزير ، با كمال تغيّر و غيظ ، عرض نمود : « تا چند ، حلم مىورزى و ناسزاها و فحش‌هاى عرضى اين درويش چرسى و بنگى را مىشنوى و متعرض او نمىشوى ؟ اين درويش را به آتش بايد سوزانيد . » والاجاه ، احمد شاه ، بسيار خنديد و فرمود : « اى وزير بىانصاف ، انصاف ،