تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
قسم كه به‌سبب هجو ، تو را نه مىكشم و نه آزار خواهم نمود و اگر اشعار هجو را خوب گفته‌اى ، جايزه و انعامت مىدهيم و اگر بد گفته‌اى ، همان طومار هجونامه را مىفرماييم به دهانت بتپانند و بر سرت بزنند تا بلع نمايى . » شاعر مذكور ، شروع نمود به خواندن هجونامه ، از اول تا آخر . و آن پادشاه پرحوصله ، با جمعيت حواس ، به دقت تمام ، همه را استماع فرمود . چون اشعار هجونامه ، همه ، آبدار و استادپسند بود و والاجاه ، احمد پادشاه صاحب كمالات و علوم و فضايل و حسن اخلاق و در خوش‌صورتى و نيك‌سيرتى ، در زمانه ، طاق و وحيد آفاق بود و شعرفهمى بىنظير بود ، به آن شاعر مذكور ، تحسين و آفرين بسيار فرمود . و فرمود او را سراپا به خلعت گرانمايه و مبلغ صد تومان نقد ، خوشدل و مفتخر و مباهى نمودند . در وقت خواندن هجونامه ، امرا و صناديد اهل سنت ، از روى غيظ ، همه ، دست‌ها بر قبضهء شمشير و خنجر ، انتظار مىكشيدند كه اگر شاه ، اشارتى بفرمايد به قتل آن شاعر مذكور ، آن شاعر را پاره‌پاره كنند . چون ديدند كه آن شاعر ، مقرون به الطاف و احسان و انعام پادشاهى شد ، مأيوس شدند . آن پادشاه والاجاه دادگستر ، آن شاعر را بعد از احسان و انعام ، پرسيد كه : « تو بر بدى ما و منسوبان ما اطلاع يافته و همه را هجو نموده‌اى . باكى ندارد . اما بر بدى و خبوثت خلفاى راشدين كه هزار و صد و هشتاد سال از زمان ايشان گذشته ، كجا اطلاع يافته‌اى ؟ لعنت خدا بر تو باد . جزاى تو را به خداى دادگر واگذارديم . » و آن شاعر را به يك غلامى سپرد و فرمود : « او را به شهر قائن و به دست حاكم آن بسپار و از حاكم قائن ، قبض وصولى بگير و از براى ما بياور . » چنين شد . ديگر آن‌كه والاجاه ، احمد پادشاه دادگستر مملكت‌پرور ، ارادهء تسخير خطهء خراسان نمود . با دبدبهء پادشاهى و كوكبهء والاجاهى و آتشخانهء بسيار و لشكر بىشمار ، از قندهار جديد كه نادر پادشاه ، قندهار قديم را خراب كرده بود و نادر آبادى ساخته بود و احمد پادشاه ، نادر آباد را ويران نموده و شهرى ساخته ، مسمى به احمد شاهى ، بيرون