اولاد خود ، يعنى سپاه و رعيت و فرمانبرداران خود بنمايند . پس بر ذمهء ما مىباشد كه انتقام ايران و اهلش را از تو حرامزاده ، بكنيم . به راى صائب ما ، قتل تو و اتباع تو واجب است . »
ناگاه مانند شيران غرّان نر ، از روى غيظ و غضب ، فرياد برآورد كه : « هركس كه سر ما را دوست دارد ، شمشير و خنجر ، از غلاف بيرون آورد ، قربة الى و طلبا لمرضاته ، اين اللّه يار كافر ظالم و همهء اتباعش را بكشد كه بهشت را داخل خواهد شد . » به يكبار ، سپاه و عملهجاتى كه حاضر بودند ، به شمشير و خنجر و نيزه و تبرزين و تير ، عالىجاه ، اللّه يار خان مذكور و اتباعش را به خوارى و زارى كشتند و احدى از ايشان را زنده نگذاشتند .
[ خصوصيات احمد پادشاه قندهارى ]
ذكر شمهاى از حسن اخلاق و خوبى اطوار خلد آشيانى ، احمد پادشاه قندهارى ، غفر له ، سيّما ، حلم و حوصلهء فراخ آن والاجاه : رستم الحكما - مولف اين كتاب - مىگويد كه :
نواب مير سيد حسن صفوى مرحوم ، از براى اين طالب حق ، حكايت نمود كه : مدتى در دار الضيافهء والاجاه ، احمد پادشاه مذكور ، مهمان بودم . به عرض آن والاجاه رساندند كه :
« در شهر قائن ، شاعرى خلفاى راشدين و اكابر مذهب اهل سنت و پادشاه والاجاه و اهل و عيال و اولاد و احفاد و وزرا و امرا و باشيان و مقربين درگاهش را هجو فاحشى نموده . » امر فرمود آن شاعر را حاضر نمودند .
آن پادشاه دادگر ، بر تخت پادشاهى برنشست و وزرا و امرا و مقربين درگاه و عملهجات ، به ترتيب و نظام ، هركسى به جاى خود ايستاد . آن والاجاه ، شاعر مذكور را به پيشگاه ، طلب فرمود و امر فرمود به وى كه : « هجونامه را برخوان . »
شاعر مذكور ، از روى خوف ، نتوانست ايستاد . زانوهايش از تشويش ، سست شده ، بر زمين افتاد . آن والاجاه فرمود كه : « اى شاعر ، مترس و مشوش مباش . به چهار يار بزرگوار