نالان و گريان و دادخواه ، به درگاه جهانپناه ، نادر پادشاه در تالار چهلستون آمد و ماجرا را به ذروهء عرض شهنشاه دادگر رسانيد . شهنشاه دادگر عالىجاه ، معيرباشى « 1 » را طلب نمود و صورت واقعه را از او تفحص نمود . معيرباشى عرض نمود كه : « حاجى باقر صرافباشى ، مبلغ سههزار تومان ، مال سركار فيض آثار را با پنجاه تومان قلقانه ، نزد اين بندهء كمترين فرستاده و گويا تقصير از جانب للهباشى باشد . » شهنشاه دادگر فرمود : « اين للهباشى ، خدمات بسيار به نواب همايون ما نموده . به اين قسم ، او را آزار كرده باشند ، با حميت ما جمع نمىشود . آنچه بر ما معلوم و مفهوم مىشود ، اين است كه اهل ايران ، كمال استغنا يافتهاند و طغيان مىورزند ، چنانكه خدا در قرآن مجيد مىفرمايد : ان الانسان ليطغى ، ان رءاه استغنى « 2 » . بر ما واجب باشد كه هواى طغيان را از سر ايشان بيرون نماييم . » فرمود : « برويد و مبلغ پنجهزار تومان از حاجى باقر صرافباشى بگيريد و بياوريد . » حسب الامرش رفتند و از حاجى باقر مذكور ، سههزار تومان ، به خوشى و آسانى گرفتند و آوردند . شهنشاه دادگر از ايشان پرسيد كه : « آيا حاجى باقر را در گرفتن مبلغ مأمور ، عذاب نموديد ؟ » عرض نمودند : « حاجت به عذاب نيفتاد . فى الفور ، خندان و شادان ، مبلغ مأمور را داد . » كمال تغيّر در حالش پديد شد و با غيظ فرمود : « برويد و مبلغ بيست و پنج هزار تومان از حاجى باقر مذكور بگيريد . » رفتند و حاجى باقر را گرفتند و بستند و به ضرب و زور و شدت و حدت و عذاب ، مبلغ مأمور بيست و پنج هزار تومان را از حاجى باقر مذكور گرفتند و به خدمت شهنشاه دادگر آوردند .
بعد از آن از روى غيظ و غضب ، با جميع بلاد و ولايات و قراى معظمهء ايران ، چنين رفتار نمود . از آن جمله ، چهل و يك الف كه هر الفش پنجهزار تومان باشد ، به فارس ، حواله نمود . و در آن وقت در همهء ايران ، خصوصا در فارس ، خروار ديوانى غله كه يكصد من ، به وزن تبريز باشد ، به هزار دينار ، بيع و شرى مىشد . هفت نفر محصل بر سر
هامش
( 1 ) - رئيس ضرابخانهء شاهى .
( 2 ) - همانا كه انسان ، سركشى مىكند ، همينكه خود را بىنياز پندارد . قرآن مجيد ، سورهء 96 ، آيات 7 - 6 .