لار فارس فرستاد . نصير خان - حاكم لار - ، بدون تأمل و فكر ، شش نفرشان را گردن زد و يك نفرشان را كه محمد سلطان طالش بود ، او را امان داد و به ملازمت خود ، او را نگاه داشت .
و در شهر شيراز ، محمد خان شاطرباشى و ميرزا حسين خان - صاحباختيار كرمان - و ميرزا سميعاى كارخانه آقاسى گنج على خانى و ميرزا حبيب تفرشى را به محصلى فرستاده بود . ايشان چون پخته و زيرك و صاحب وقوف و باتدبير و مآلانديش بودند ، در اين تحصيل پرخطر و تدبيرش ، متحير و حيران مانده بودند . ميرزا سميعاى كارخانه آقاسى گنج على خانى ، از روى مآلانديشى و پختگى گفت : « اگر خواهيم ما مبلغ چهل و يك الف نادر پادشاهى كه دويست و پنج هزار تومان باشد ، از اهل فارس ، اخذ و بازيافت نماييم ، امريست محال . بايد جميع اكابر فارس ، بلكه فقرايش را تلف نماييم به ضرب و شتم و عذاب . و به هيچوجه من الوجوه ، مقصود ، به حصول و وصول نخواهد پيوست .
و بىشك ، نادر پادشاه ، ما را خواهد كشت و خسر الدنيا و الآخره خواهيم شد و در جهنم ، همسايهء يزيد و شمر خواهيم بود . » حضرات رفقا ، تصديقش نمودند و گفتند :
« بگو چه كار كنيم . » [ ميرزا سميعا گفت : ] « طريقهء عقل ، اين است كه با خدا معامله نماييم و قبض رسيد به همهء اهل فارس بدهيم . اگر به سبب اين معامله ، شهنشاه دادگستر ، ما را بكشد ، با شهدا ، محشور خواهيم شد و از اهل بهشت خواهيم بود . و اگر پادشاه ، از اين رفتار ، پشيمان گردد و بخشايش فرمايد ، كه بسيار بهتر آن . » ميرزا حبيب تفرشى ، در اين باب ، اخلال مىكرد . او را به رشوه ، راضى نمودند . سكوت نمود . غرض ، آنكه به همين طريقه ، رفتار نمودند .
به فاصلهء چهل روز ، خبر رسيد كه نادر پادشاه كشته شد . اهل فارس ، ميرزا حبيب تفرشى را گرفتند و به خوارى و زارى ، ريسمانى به پاهايش بستند و او را زنده در كوچهها و بازارها كشيدند تا مرد و پارهپاره شد . و محمد خان شاطرباشى ، از شنيدن خبر وحشتاثر كشته شدن نادر پادشاه ، فى الفور ، فجعتا افتاد و مرد .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٢١٤