آنكه آن شهنشاه والاجاه ، يكى از اعاظم اصفاهان را به سبب جرم و تقصيرى ، جريمه نموده بود و محصل با شدت و حدّتى بر او گماشت . و آن محصل ، در چهارسوى قيصريهء شهر اصفاهان ، علانيه ، على رؤس الاشهاد « 1 » ، هرچه از دينار و درهم ، به ضرب و شتم از آن مجرم مذكور مىگرفت ، خرج شراب و كباب و عيش و عشرت و شاهد و مطرب و چنگ و رباب مىنمود . آن شخص مجرم ، به محصل مذكور گفت : « هرچه از من گرفتى ، از دينار و درهم ، خرج شراب و كباب و صرف عيش و عشرت نمودى . از براى نادر پادشاه ، چه چيز خواهى برد ؟ » آن محصل بىتأمل برآشفت و در حالت مستى ، با دشنام گفت : « نادر پادشاه ، ديگر ما را نخواهد ديد و ما او را نخواهيم ديد . » تخمينا ، سى - چهل روز از اين داستان گذشته ، ديدم در بازار زرگرهاى اصفاهان ، يك نسقچى ، تبرزين بر سر دست گرفته است . تازان آمد در چهارسوى قيصريهء اصفاهان ، رو بهجانب محصل مذكور كه پيالهء شراب در دست داشت و تبرزين بر فرقش زد ، با دشنام و كند بر پايش نهاد و او را با خود برده ، تا به حضور نادر پادشاه . آن پادشاه والاجاه ، به وى با دشنام و عتاب فرمود : « ديدى كه ما و تو همدگر را ديديم . » و فرمود او را خفه نمودند .
امور غريبه و عجيبهء بسيار از آن والاجاه سرمىزد كه از درك آنها عقلا ، محو و مات و حيران مىشدهاند . و در سال آخر دولتش ، للهباشى « 2 » اولاد خود را كه خدمت بسيار به وى نموده بود ، محصل سههزار تومان نموده بود كه از حاجى باقر نام صرافباشى اصفاهانى بگيرد ، با پنجاهتومان قلقانه « 3 » . حاجى باقر مذكور ، آن محصل مذكور را به سبب بدگفتاريش ، حكم به غلامان و چاكران خود نمود . او را انداختند و بسيار زدند و در آب و گل ، او را ماليدند . آن محصل ، با سر و دست شكسته و گلآلوده ،
هامش
( 1 ) - يعنى آشكارا ، در برابر مرد .
( 2 ) - بزرگ و سرور للهها كه گروهى لله و پرستار اطفال در زير نظر او هستند .
( 3 ) - خدمتانه ، حق العمل .