تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
مصلحت و كاردانى و مآل‌انديشى و جهان‌كدخدايى و از فرط خردمندى و فطنت و كياست ، به نيت ملك‌آرايى و ممالك‌پيرايى ، از سلطان سكندرشأن روم و صناديد آن مرز و بوم ، قبول مصالحه فرمودن و در بين دولتين ايران ، كنام شيران و جاى گوان و دليران و روم منظوم خوش مرز و بوم ، بناى صلح مؤبد و اخوت مسدد نهادن و تنبيه نمودن عالىجاه ، ميرزا تقى خان شيرازى نامدار طاغى ياغى چاكر رشيد بىنظيرش كه در حالت اضطرار ، بىاختيار ، طغيان ، گردن‌گير وى گرديده بود و مقهور نمودن و مستأصل ساختن سركشان با عزّ و شأن داغستان « 1 » كه هريك در رتبه و شوكت ، مانند افراسياب بوده‌اند . اما بعد ، مؤلف اين تاريخ - رستم الحكما - مىگويد كه از عبد اللّه بيك نام - غلام نادر پادشاه - مرويست كه چون والاجاه ، نادر پادشاه ، عازم تسخير داغستان شد ، با اهل داغستان ، محاربه‌هاى عظيمه نمودند و لا تعدّ و لا تحصى از ايشان را تلف نمود . اتفاقا بر سر قلعه‌اى از قلاع ايشان ، شكستى به لشكرش افتاد و پادشاه والاجاه ، مانند شير نر ، فرياد مىكرد كه : « مگريزيد و مترسيد و برگرديد . » و سالار كوه‌پيكر لگزى « 2 » ، با چهارهزار سوار خنجرگذار خونخوار ، از عقب شاه والاجاه مىتاخت و دشنامى به شاه والاجاه داد . شاه والاجاه ، در كمال تغيّر ، از روى غيظ برگشت و از روى غيظ ، چنان كمانى كه در دست داشت ، بر فرق آن سوار زد ، از بالاى كلاه‌خود كه آن سوار ، مانند شيشه ، درهم شكست با اسب و مثل خمير بر زمين چسبيد . آن چهارهزار سوار لگزى ، از ديدن اين زور بازو و ضرب دست ، گريزان شدند و شكست شاه ، به فتح و ظفر مبدل گرديد . و ايضا رستم الحكما مىگويد كه : از مرحوم پدرم شنيدم كه : در هر شهرى ، وقايع‌نويسى در خفا داشت و جاسوسان بسيار ، راتبه خوارش در همهء شهرها در كوچه‌ها و بازارها به جاسوسى مشغول بوده‌اند و اخبار به وى مىرسانده‌اند . از آن جمله ، يكى
هامش
( 1 ) - در قفقازيه . ( 2 ) - نام قومى در قفقاز .