بر دانشمندان ، پوشيده مباد كه نواب همايون ، پادشاه جمجاه ، در حسن و جمال ، گويا يوسف اول ، او بوده و ماه كنعانى يوسف ثانى ، در جنب آن بوده . در خوبى شكل و شمايل ، بىنظير و در نظر نظربازان ، معشوق دلپذير بوده . صورت مبارك آن مهرلقا را نقاش ماهر كشيده ، به مملكت روس بردند . پادشاه والاجاه ، ظل اللّه خورشيدكلاه ، فرمانرواى ممالكآراى روس و غيره كه زنى بود در غايت زيبايى و رعنايى و نهايت حسن و جمال ، و كمال پادشاهى بود در كمال عدل و انصاف و حسن سلوك و استعداد و استقلال ، چون تصوير مهر تنوير آن آفتابسپهر جهانبانى را مشاهده نمود ، ناگاه آتش عشق و محبت و نايرهء مهر و مودت ، شعلهور و برافروخته و خرمن دين و دل و صبر و آرام و طاقت آن دلباخته ، سوخته شد . و در نزد اين داستان غريب ، داستان يوسف و زليخا ، افسانه و حكايت خسرو و شيرين ، قصهء از عقل بيگانه . غرض آنكه آن زليخاطلعت ، با آن يوسفصورت ، اراده نمود كه مانند بلقيس و سليمان ، رفتار نمايد كه سپهر كجرفتار ، در اين معامله ، بناى اخلال نهاد و بر اين كار ، در اختلال گشاد و عاشق را از وصال معشوق ، نااميد و زار و سوگوار نمود .
بر دقيقهفهمان ، اين نكتهء سربسته ، مكشوف باد كه امور معاش و زندگانى و عيش و كامرانى ، چه شاه و چه گدا ، چه توانگر و چه بينوا ، بايد مقرون به عقل و وقوف و فطنت باشد ، و الّا كار ، خراب و زندگانى ، بىآب و تاب خواهد بود . آدمى بايد به سيرت ، انسان باشد ، نه به صورت جناب كروبىآداب ، ملاى روم مىفرمايد :
از مثنوى ملاى روم
گر به صورت ، آدمى انسان بُدى * احمد و بوجهل هم همسان بدى
جناب قدسى آداب ، شيخ سعدى شيرازى در بوستان خود مىفرمايد :
شنيدم كه لقمان ، سيهفام بود * نه گلچهره و نازكاندام بود
اتفاقا ديگ طمع خام اهل روم خوش مرز و بوم ، از آتش هواى فاسدى كه در