از براى شاه جمجاه ، بساط ضيافتى گسترد و آن فريدونبارگاه را مهمان نمود و اسباب عيش و عشرت و آلات سور و مسرت ، از برايش فراهم آورد و خوانين خراسان و صناديد عالىشأن و باشيانى كه با او اتفاق داشتند ، ايشان را در پس پرده واداشت كه از روزنههاى پرده ، تماشا كنند . چون شاه جمجاه ، از بادهء گلرنگ خوشگوار ، مخمور و سرمست شد و دين و دانشش از دست رفت ، بىاختيار ، مستانه از جا جست و برهنه گرديد و غلامان امرد خود را فرمود ، همه برهنه شدند و . . .
از پس پرده ، خوانين و سرهنگان ، تماشاى اين معامله نمودند و از ديدن اين اطوار ، كمال تغيّر در مزاجشان حدوث يافت و به عالىجاه ، تهماسب قلى خان عرض نمودند كه :
« اين شاه ، به نادانى و بىتمييزى ، ايران را باز به دست دشمن خواهد داد . چارهاى بايد نمود . »
از روى مشورت و مصلحت و كاردانى ، به لطايف الحيل ، شاه جمجاه را با عملهجاتش ، ملجائا و مضطرا به جانب شهر سبزوار ، روانه نمودند كه در آن قلعهء محكم ، ساكن گردد و به هر قسم كه دلخواهش باشد ، عيش و عشرت و كامرانى نمايد و در امور ملك و مملكت ، دخل و تصرف ننمايد . و به همين قسم به وقوع پيوست . و به دور قلعهء مذكور ، مستحفظين گماشتند . آن شاه جمجاه ، ليلا و نهارا ، به عيش و عشرت و لهو و لعب ، مشغول و به شرب بادهء خوشگوار و بوس و كنار و وطى امردان ماهطلعت گلرخسار ، آمل « 1 » و و اصل به كل مأمول « 2 » بوده و در خروسمذهبى ، فرد كامل بود .
و ارباب عقول ، اين رفتار را عيب كلى پادشاهان ندانند . زيراكه خلايق ، محتاج به عدل و احسان و نظم و نسق و حساب و احتساب و تمييز و حراست و صيانت و قسط و انصاف و داد و دهش و پاس و پرورش پادشاه مىباشند نه به حسن و جمال و ظرافت و زهد و تقوى و سداد « 3 » و عفت و عصمت ايشان . و پادشاه ، محتاج به خدمتگذارى و
هامش
( 1 ) - اميدوار .
( 2 ) - آنچه مورد آرزو است .
( 3 ) - اصل : شداد .