و راغ و گلستان و بوستان و سرا و كوى و خانهء حريفان اخلاص شعار و رندان بادهگسار مخمور و سرخوش و شاد و مسرور از صهباى روحپرور ، به دست ساقيان گلاندام شيرينرفتار و از استماع صداى نوشانوش دُردىكشان و بادهگساران و چپچاپ بوس دلبران و محبوبان و معشوقان ملك ، بر فلك ، به عيش و عشرت و لذت و راحت و سرور و بشاشت اهل زمين كنند اقرار .
غرض آنكه دار السلطنهء اصفاهان بهشتنشانى كه مدت هفت سال ، از بدسلوكى ، در خفاى معاندين و اعدا و مخالفين ، مانند ماه منخسف ، تيره و تار گرديده بود ، از يمن قدوم خيريتلزوم اختر برج والاشأنى ، گوهر درج سلطانى ، مظهر كمالات قاآنى ، شاه تهماسب ثانى ، با كمال لطف و صفا انجلا يافت و هنگام خوشى روزگار شد .
از براى همهء شهرها و قريههاى ايران ، چنين اتفاق افتاد و از نزد ملوك شش كشور ، رسولان نامآور سخنور ، با تحف و هداياى لايقه ، به درگاه جهانپناه فلكاشتباهش آمدند - به تهنيت و مباركباد .
لمؤلفه بيت
چنان سور و عيشى نديده كسى * نديده كسى ناشنيده كسى
كهنپير عالم ، جوانى نمود * بسى شادى و شادمانى نمود
خلايق كه از غم ، فسرده بُدند * ز رنج و تعب ، مثل مرده بدند
به لطف خدا ، تازه و تر شدند * به عيش و طرب ، روحپرور شدند
شد از يُمن اقبال تهماسب شاه * جهان ، پر ز عيش و طرب ، حق ، گواه
اما هاتف غيب ، بهجهت تنبيه دقيقهفهمان ، در كوچه و بازار ، اين اشعار آبدار خواجه حافظ شيرازى را به نغمهء زير و بم مىخواند :
بيت
مصلحت ديد من آن است كه ياران ، همه ، كار * بگذارند و خَم طرّهء يارى گيرند
خوش گرفتند حريفان ، سر زلف ساقى * گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند