از مزارش برداشته و به جهت عواقب امور خود ، تفألّى نمود و كتاب مستطاب را گشود و اين غزل به فالش برآمد :
بر سر قبر حافظ عالىجاه ، نادر خان قرخلو كه نادر پادشاه شد اين غزل به فالش برآمد
اى قباى پادشاهى ، راست بر بالاى تو * تاج شاهى را فروغ از گوهر لالاى تو
آنچه اسكندر ، طلب كرد و ندادش روزگار * جرعهاى بود از زلال جام روحافزاى تو
گرچه خورشيد فلك ، چشم و چراغ عالم است * روشنىافزاى آب اوست « 1 » خاك پاى تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت مىچكد * طوطى خوشلهجه ، يعنى كلك شكرخاى تو
آفتاب فتح را هر دَم طلوعى مىدهد * در كلاه خسروى ، رخسار مهسيماى تو
عرض حاجت درحريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نمانَد بر فروغ راى تو
خسروا پيرانهسر ، حافظ ، غلامى مىكند * بر اميد عفو جانبخش گنهبخشاى تو
والاحكيم سترگ ، فيلسوف بزرگ ، رستم الحكما در آغاز جوانى ، بهجهت سرمستان شراب غفلت و تنبيه غافلين با نخوت اين چند بيت را از روى حكمت گفته است :
چه گويم من از اين سپهر بلند * كه چون مردمان را كند ريشخند
فغان زين كهنپير نيرنگساز * كه هر دَم درِ مكر نو زوست باز
گهى غصه ، گه شادمانى دهد * گهى رنج و گه كامرانى دهد
گهى راحت و گاه زحمت دهد * گهى دولت و گاه نكبت دهد
گهى پادشه را گدا مىكند * گدا را گهى پادشا مىكند
گه آباد و گاهى خراب آورَد * گهى آتش و گاه آب آورد
هامش
( 1 ) - اصل : او است .