گهى ناتوانى و گاهى توان * گهى سور و گه ماتم آرد بدان
چشاند پس از شهد ، بىشك شرنگ * زند آخر كار بر شيشه ، سنگ
به مهرش مكن تكيه ، اى سادهدل * ز كينش بترس اى نكو آب و گل
فغان ز آسمان ، صد فغان ز آسمان * كه نبوَد به كس مهربان ، بىگمان
به يك دور چرخ بكس ناخفى « 1 » * نه اشرف به جا ماند و نه اشرفى
ز نادر قلى ، هرج با مرج شد * ز مُلك ، اشرف و اشرفى خرج شد
ز افغان ، در ايران ، نشانى نماند * وز ايشان نشان ، جز فغانى نماند
بوَد تا به گردش سپهر برين * شب و روزگارش بوَد اين چنين
شنو پند آصف كه آصف شَوى * ز نيرنگ گردون ، تو واقف شوى
الا اى خر احمقِ همچو من * بيا بىغرض بشنو از من سخن
چه خوش گفت فردوسى نامدار * كه بادا به فردوس ، او را قرار
فردوسى
نسب نامهء بهمن و كيقباد * ورق بر ورق را همه برد باد
جهان را بلندى و پستى تويى * ندانم چئى ، هرچه هستى تويى
جهان را جهاندار دارد خراب * بهانه است كاووس و افراسياب
مؤلف اين تاريخ - رستم الحكما - ، اين قصه را از كتاب خود كه مسمى به گلشن است و در به دو جوانى ، منظوم نموده ، به مناسبت در اينجا آورده :
الا اى كه پيدا شدى از منى * مكن هيچ دعوى كبر و منى
كه باشد بخارى تو را جان پاك * چو از تو برآيد شَوى تو هلاك
نيابى دو روزى اگر نوش و خورد * بميرى و گويند به همان بمرد
هامش
( 1 ) - چنين است در اصل .