مىشتافت . تا آنكه به قريهء زرقان - از محال شيراز - رسيدند . باز افاغنه ، جمع گرديدند و بالاتّفاق با عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلو و سپاهش محاربهء عظيمه نمودند و مقهور و مغلوب و منهزم گرديدند « 1 » .
عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى سفاك ، با سپاه كينهخواهش در پى آن بدبختان مىشتافت . والاجاه ، اشرفشاه افغان و اتباعش با آه و ناله و فغان ، در سر پل فسا ، به سرحد صابونات ، با هم مشاورت نمودند و گفتند : « آخوند ملا زعفران ، باعث قتل شاه سلطان حسين و اولاد و احفادش گرديد و شاه اشرف ، راضى به اين مطلب نبود و ما را هم در اين باب ، تقصيرى نيست . »
والاجاه ، اشرفشاه برآشفته شد و فرمود : « من ، شاه سلطان حسين را پدر خود خوانده بودم و آن بزرگوار ، مرا فرزند . من ، كى به كشتن پدر خود ، راضى مىشدم ؟ خدا مىداند كه اين آتش فتنه و فساد را ملا زعفران ظالم بىدين برافروخت و جمع كثيرى را به اين آتش سوزان ، سوخته و خواهد سوخت . و سپاه قزلباش ، گويا از عقب ما تا قندهار خواهند آمد . مصلحت ، آن است كه عالىجناب ، آخوند ملا زعفران را بكشيم و بر سر راه قزلباشها بيندازيم . شايد از اين تدبير با آب و تاب ، اطفاى آتش كينهء قزلباش گردد .
اميد باشد كه دست از ما بردارد . »
جناب ملا زعفران ، خود ، فتواى قتل خود داد و گفت : « اگر در اين وقت ، مرا نكشيد ، احدى از شما به قندهار و هرات و كابل نخواهد رسيد . » پس آن عالىجناب ، به حمام رفته و غسل نمود و جامهء پاك درپوشيد و به عزت بر مسند نشست و بر متكا ، تكيه نمود و دائم مىگفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون « 2 » و گفت : « بسم اللّه . كسى بيايد و مرا به قتل رساند . كه من در قيامت ، با او خصمى نخواهم نمود . زيرا كه جان خود را در راه خدا ، به جهت حفظ اهل اسلام ، فدا مىكنم . » هيچكس ، قبول اين فعل ناپسند ننمود . فصّاد ، طلب
هامش
( 1 ) - اصل : گردند .
( 2 ) - ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازمىگرديم . قرآن مجيد ، سورهء 2 ، آيهء 156 .