تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
بپوشد . » به لطايف الحيل و چرب‌زبانى ، آن عالىجاه را فريب داده و با هم ، دست در دست ، سوار گرديدند و آمدند وارد شهر گرديدند . و آمدند تا به در خلوت شهنشاهى . عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلو ، از روى خدعه و مكر ، عالىجاه ، فتح على خان را پيش روى خود ، روان كرد . چون خواست داخل خلوت بشود ، قاپوچى ، باادب و تعظيم گفت : « امروز قدغن شده كه كسى با يراق ، داخل خلوت نشود . » عالىجاه ، نادر قلى خان ، اول از راه تزوير ، يراق خود را گشود . عالىجاه ، فتح على خان هم گشود و گستاخانه داخل گرديد . عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى ، شمشير خود را بر ميان بست و از عقب وى داخل گرديد و به جاى خود ايستاد . نواب وليعهدى ، از روى عتاب ، به عالىجاه ، فتح على خان ، خطاب فرمود كه : « بى رخصت و اذن ما ، چرا از شهر ، بيرون رفتى و مىخواستى به كجا به روى ؟ » عرض نمود : « از دست آقاى سفيه سخيف العقل بىتمييز قدر خدمت‌نشناس بىانصاف ، مىخواستم فرار نمايم . » فرمود : « آيا در قوهء تو هست كه از چنگ ما رهايى يا بى و فرار نمايى ؟ » به پرخاش و تندى ، عرض نمود كه : « آن‌كس كه تواند كه مرا منع از رفتن نمايد ، كيست ؟ » كه ناگاه عالى ، جاه نادر قلى خان قرخلو ، شمشير آبدار ، از غلاف ، بيرون كشيده و بر گردن آن يكه‌سالار نامدار شيرشكار زد . سر مباركش بر زمين افتاد . نواب وليعهدى ، برآشفت و به تندى فرمود : « چرا چنين كردى ؟ » و چون چشم آن افتخار ملوك ، بر سر جدا از تن و تن جدا از سر فتح على خان قاجار تيمورى افتاد و خدمتگذارىها و مهربانىها و غمخوارىهاى وى به يادش آمد ، بىاختيار ، فرياد برآورد و كلاه ، با عمامه ، از سر مبارك برگرفت و بر زمين زد و بىهوش گرديد . پس اعيان دولت ، به لموم چند ، او را به‌هوش آوردند . بسيار گريه كرد و فرمود : « اى ظالم بىرحم خونخوار ، چرا فتح على خان را عبث كشتى ؟ كه حق حيات بر ما داشت . » نادر قلى خان قرخلوى سفاك ، به خاك افتاد و عرض نمود : « خداوندگارا ، آنچه بر