من كلام حكيم فردوسى از زبان رستم زال به شاه كيكاووس
مرا عار آيد از اين زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى
اگر من نترسم ز يزدان پاك * چه كاووس پيشم چه يك مشت خاك
حافظ
نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هركه آينه سازد ، سكندرى داند
نه هركه ترك « 1 » كله كج نهاد و تند نشست * كلاهدارى و آيين سرورى داند
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست « 2 » * نه هركه سر نتراشد « 3 » ، قلندرى داند
وفا و مهر ، نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هركه تو بينى ، ستمگرى داند
« اى ولىنعمتزادهء من ، الحمد للّه كه اكنون ، بازار تو گرم است و خريدار تو ، بسيار و هر روز از براى تو ، خدمتگذار نوى پيدا مىشود . ما هم به وطن مألوف خود مىرويم و به خانهء خود مىنشينيم . اكنون ديگر از ما خدمتى برنمىآيد كه قابل سركار فيض آثار عظمتمدار سلالة الملوك نواب وليعهدى باشد . »
بيت من كلام لاادرى
از يار كهن نمىكنى ياد * اين شيوهء نو مباركت باد
پس اين عريضه را سر بهمهر ، به خدمت فلك رفعت نواب اقدس وليعهد فرستاد و عازم طبرستان و استر آباد شد . و حكم كرد خيمه و خرگاهش را در بيرون شهر ، برپا نمودند . و خود ، با كوكبه و دستگاه سپهدارى ، از شهر ، بيرون رفته و نزول اجلال به منزل نمود .
پس نواب اقدس وليعهدى ، عالىجاه ، نادر قلى خان قرخلوى سفاك را طلب فرمود و عريضه را بعد از مطالعهء خود ، به نادر قلى خان داد . معظم اليه ، چون عريضه را مطالعه
هامش
( 1 ) - در بسيارى از نسخ حافظ : طرف .
( 2 ) - اصل : اينجا است .
( 3 ) - در برخى نسخههاى حافظ : بتراشد .