تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
نمود ، آتش غيظ و كينه‌اش شعله‌ور شد كه نزديك شد كه برق غضبش خرمن وجودش را بسوزاند . عرض نمود كه : « اى شهنشاه‌زادهء مالك‌رقاب ، فتح على خان ، بسيار خودپسند و مغرور است . بايد او را گوشمالى دادن . » نواب وليعهدى فرمود : « چون حق حيات برما دارد ، از چارهء او عاجزيم . لكن ما ، تو را در دستگاه سلطنت خود ، صاحب‌اختيار فرموديم . هرچه صلاح دولت ما را بدانى ، بكن . » نادر قلى خان قرخلوى غيور سفاك بىباك يگانه‌پهلوان بىنظير هفت كشور ، سر ، فرود آورد و بيرون آمد و سوار شد و با فوجى از غلامان خونخوار خود ، سوار شده و از شهر ، بيرون آمده و به‌جانب خرگاه عالىجاه فخر الامرا ، فتح على خان قاجار تيمورى ، روان گرديده . و چون از دور ، جمعيت و دستگاه عالى فتح على خان را ديد ، انديشه‌اى كه به‌خاطر داشت ، تغيير داد و جمعيت خود را به جايى واداشت و خود ، با دو نفر ، وارد خيمهء عالىجاه ، فتح على خان گرديد و از روى خدعه و مكر ، مراسم تعظيم به‌جاى آورد و ايستاد . عالىجاه ، فتح على خان ، او را اذن نشستن داد و جا نمود . نشست و به شيرين سخنى و چرب‌زبانى ، شروع نمود به عذرخواهى . و گفت : « من به رضاى خود ، به در خانهء نواب وليعهدى نيامده‌ام . خود ، مىدانى كه مرا به‌زور آوردند و هر خدمت مشكلى كه فرمودند ، به جاى آوردم . و تو از نواب وليعهدى ، بىسبب رنجيده‌اى . اگر به‌سبب من رنجيده‌اى ، مرا تقصيرى نيست و همهء عالم مىدانند كه مؤسس اين اساس ، تو بوده‌اى و حق حيات بر نواب وليعهدى دارى . استدعاى من ، آن است كه ترك رفتن نمايى و كار را ناتمام نگذارى و دولت ايران را ضايع و مختل نگذارى . كه در اين وقت ، رفتن تو ، كمال نامردى است و در عالم ، به نامردى ، مشهور و بدنام خواهى شد . پندم را بپذير و بيا با هم به خدمت نواب وليعهدى برويم . و تدبيرى نما و مرا مرخص و مستخلص نما كه به مكان خود بروم و تو را دعاگو باشم . و چنين فهميدم كه اگر به خوشى نيايى ، به ناخوشى ، تو را خواهند برد . و ممكن نيست كه نواب وليعهدى ، از تو دست بردارد و چشم از حق تو
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 184 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى