تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
بيمارى در آن خوابيده بود . چند نفر گماشته ، پرسيدند : « كجا مىرويد ؟ » گفتند : « محمود خان ، ما را طلب نموده . » آمدند تا به در حجره رسيدند و داخل شدند . و اشرف سلطان ، با ادب و تعظيم به والاجاه ، محمود خان ، سر ، فرود آورد و سلام نمود . محمود خان ، جواب سلامش داد و از روى خشم و عتاب فرمود : « اى سگ ، از براى چه اينجا آمده‌اى ؟ » عرض نمود : « آمده‌ام به عيادت تو . » فرمود : « مىدانم از براى چه آمده‌اى . » امير محمد سميع كارخانه آقاسى گنج على خانى ، به خدمت اشرف سلطان ، عرض نمود كه : « كار را بايد مختصر نمود . » و ناز بالش را از زير سر والاجاه ، محمود خان كشيد و بر روى دهان وى نهاد و به اشرف سلطان عرض نمود كه : « بر روى آن بنشين . » وى بر روى آن بنشست و نفس والاجاه ، محمود خان ، از ثقبهء سفلى ، بيرون جست و به آن مكانىكه بايست ، نزول نمود . الماس نام - غلام محمود خان - كه در آن وقت ، سركشيك‌چىباشى بود ، چون از اين داستان ، آگاه شد ، اندك هاىوهوى كرد و چون دانست كه كار گذشت ، آرام يافت .