تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
دارم و اكنون به جوار رحمت الهى پيوست ، باعث قتل اولاد و احفادم ، رفتار زشت ناپسند اركان و اعيان دولتم شد . شما مورد بحث نمىباشيد . اكنون ، بعد از وفات مرحمت‌پناه ، محمود خان ، تو را به فرزندى ، قبول فرموديم و تو را نيز داماد و وليعهد خود نموديم . » اشرف سلطان ، با حضار مجلس ، بسيار گريستند بر احوال سلطان جمشيدنشان . پس اشرف سلطان به سلطان جمشيدنشان عرض نمود كه : « جهان‌پناها ، از روى مبارك تو ، بسيار خجل و از افعال ناپسند خود ، شرمسار مىباشيم . اما خدا مىداند و تو خود هم مىدانى كه هر جور و ستمى كه به حضرت تو رو داد ، از جانب وزرا و امراى نامرد بىدين خيانت‌كار تو ، رو داده . ما را به هيچ‌وجه ، گناهى نمىباشد در اين باب . » پس اشرف سلطان ، هر روز ، يك بار مىآمد در خدمت سلطان جمشيدنشان . به وى ، سر ، فرو مىآورد و در امور ملكى با وى مشورت مىنمود . و سلطان جمشيدنشان ، آن والاجاه را داماد خود نمود و وى موافق دفترهاى ملوك صفويّه ، رحمهم اللّه ، از روى حساب و احتساب و عدل و تمييز ، كارگذارى و سلوك مىنمود . و به هيچ‌وجه من الوجوه ، ظلم و جور و جفا و تعدى و بىحسابى و بىتمييزى و شلتاق و خلاف شرعى از والاجاه ، اشرف سلطان سر نزد ، مگر آن‌كه در هر جمعه ، به نماز جمعه در مسجد جامع شاه عباسى اصفاهان حاضر مىشد . اتفاقا يك نامردى در بالاخانه و منظره‌اى كه در كرياس مسجد مىباشد ، تفنگى به قصد اشرف سلطان ، خالى كرد . و به عون اللّه ، آسيبى به آن والاجاه نرسيد . بعد ، اشرف سلطان از روى غيظ فرمان داد كه در روز جمعه ، بغتتا قتل‌عام نمايند . دو - سه جمعه ، چنين رفتار كردند . پس علما و فضلا ، نزد وى رفتند و عرض نمودند كه : « به سبب يك نامرد بىدينى ، مىخواهى اهل يك شهرى را قتل‌عام نمايى ؟ » آن والاجاه ، منفعل و خجل و نادم شد و موقوف و ترك نمود اين كار ناپسند را .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 166 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى