آذوقه ، از سوراخ بام حمّام از برايش به زير مىدادند . و هر روزه ، والاجاه ، محمود خان غلجهاى وليعهد و داماد شاه ، چاكروار به خدمت آن كامكار و از روى ادب ، با تعظيم و تكريم به وى ، سر ، فرود مىآورد و برابرش مىايستاد و در امور ملكى و مهمات مملكتى ، از او اذن رخصت مىخواست و به اجازه و فرمان وى عمل مىنمود . و چون والاجاه ، محمود خان غلجهاى ، خدمت درويش حسين نامى مىنمود كه آن درويش ، صاحب اجازه و ارشاد بود و اين حركات ناپسند را بر خلاف رضاى مرشد مذكور خود و بر وفق خواهش ملاهاى اهل سنت نموده بود ، بيمار شده و مواد فاسدهء سوداوى ، متوجه دماغش شده و اختلاطى در عقلش به هم رسيده و بر فراش بيمارى خوابيده و چنان ديوانه شد كه فضلهء خود را ميل مىفرمود .
چون امير محمد سميع كارخانه آقاسى ، از اين داستان ، اطلاع يافت ، نظر به شيوهء نمكبهحلالى كه اشرف خان ، وى را از كشتن ، نجات داده بود و كمال احسان به وى نموده بود ، با دو - سه نفر ملازمهاى خود ، رفت بر بالاى حمام فرح آباد و آواز داد كه :
« اى اشرف سلطان ، من ، چاكر نمكبهحلال تو ، محمد سميع مىباشم . بدانكه محمود خان ، بيمار و ديوانه شده و نزديك به هلاكت مىباشد . آمدهام تو را از محبس ، نجات بدهم و بر مسند پادشاهى بنشانم . » جواب گفت كه : « من ، با . . . برهنه ، اندر اين حمام ماندهام . تو چگونه مرا نجات خواهى داد ؟ »
امير محمد سميع مذكور ، شال از كمر خود و از كمر ملازمهاى خود گشوده و بر سر هم بست و از بالا به زير ، فرود نمود . اشرف سلطان ، دست بر آن گرفته ، وى را بالا كشيدند و آمدند تا سر پل ماربانان . و شخصى را از يابو ، پياده كردند و او را سوار نمودند و آمدند تا به سراى جهانشاهى كه آن را چهارحوض مىنامند . در گوشهء آن خانه كه متصل به در بازار است ، راهى است كه از آن راه ، به اندرونخانهء شهنشاهى ، آمد و شد مىنمايند . از آن راه ، اشرف سلطان را از روى دست و شانه ، بالا نمودند و خود ، از عقبش روانه گرديدند و او را راهنمايى كردند تا آن حجرهء فوقانى كه محمود خان بر بستر
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٦٢