صندوقهاى ايشان را كاوش نموديم و چند طاقهء تاجپوش « 1 » مفتول و سيمين و زرّين دوخته ، پيدا كردم . و چون از لندره « 2 » و سقرلاطدوزى و گلدوزى ، وقوف داشتم ، آن تاجپوشها را بر روى ماهوت ، با سريش ، به موزونى چسباندم و به خدمت آن والاجاه آوردم . و بر پشت اسب انداختند و ملاحظه نمود و تحسين بسيار فرمود و كمترين را مخلّع نمود . »
اما بعد ، چون داستان محاصرهء اصفاهان ، به نه ما رسيد و در شهر ، نان كه قيمت آن يك من ، پنجاه دينار بود ، يك من به ده تومان قيمت رسيد و وجود نداشت و در هر گوشه و كنارى كه اطفال يا هركسى را كه تنها مىيافتند ، مىگرفتند و او را مىكشتند و مىپختند و مىخوردند ، اهل اصفهان ، با هاىوهوى و گريه و زارى و آه و ناله و فرياد و شيون و سوگوارى ، بالاجماع و الاجتماع ، هجوم عام و به حدّ كثرت ، ازدحام نمودند به دور دولتخانهء مباركهء پادشاهى و قصر اعلى و تالار معلّاى علىقاپى را سنگباران نمودند و غوغا و هاىوهوى بسيار نمودند .
سلطان جمشيدنشان ، از اندرونخانهء بهشتآيين خود ، بيرون آمد و با عملهجات و مقرّبين درگاه فلكاشتباه ، ناچار و بىاختيار ، از شهر ، بيرون رفته . خبر به محمود خان والاشأن غلجهاى رسيد . معظّم اليه ، با اعزّه و اشراف و اكابر و سرهنگان و سالاران افاغنه ، با مراسم تعظيم و تكريم ، به استقبال سلطان جمشيدنشان آمدند و از روى ادب و حيا ، با كمال تعظيم و تكريم و اعزاز و اكرام و احترام و خضوع و خشوع ، به آن قبلهء عالم ، سر فرود آوردند . و والاجاه ، محمود خان غلجهاى ، از روى ادب ، سم توسن آن شهنشاه والانژاد را بوسيد و بسيار گريست و عرض نمود كه : « اى قبلهء عالم و اى شهنشاه معظّم و اى اولوالامر محترم ، ما به اين صوب ، به نيت عداوت و دشمنى نيامدهايم ، مگر آنكه كمر خدمت تو را بر ميان جان بستهايم . و آمدهايم كه خائنان دولتت را نيست و نابود
هامش
( 1 ) - كرباسى كه بر روى تاج مىكشند .
( 2 ) - نوعى از پارچهء سقرلات ( سقرلاط ) كمبها .