غلجهاى - رساندند . معظّم اليه فرستاد ما را بردند به حضور . چون نظرش بر من افتاد ، گفت : از رؤيت اين سگ مزوّر رافضى ، معلوم است كه اين از سرهنگان و بهادران و شبروان و عيّاران و مكّاران اين شهر است . و مرا و رفيقم را با دست بسته ، به دست رمضان نام جلاد داد . و فرمود : ايشان را ببر و باغبان كن . ما را برد در باغ سادهاى . ديدم جمع كثيرى در آنجا كشته افتاده . ناگاه شمشير بركشيده و بر گردن محمد شريف بيك اونچىباشى زد و سرش بر زمين افتاد . و در آن وقتى كه اشرف خان ، به رمضان ، حكم كرد كه اين دو سگ رافضى را ببر ، باغبان كن ، ديگ طمعم به جوش آمده ، با خود ، انديشه مىكردم كه اگر ما را نكشند ، به هركارى كه گويند ، آن را متحمّل مىشويم . چون ديدم كه رمضان جلاد ، رفيق مرا كشت و مىخواهد مرا بكشد ، به رمضان جلاد گفتم كه :
اگر بدانى من كيستم ، هر آينه ، پاى مرا خواهى بوسيد . گفت : تو كيستى ؟ گفتم : من از اولاد شيخ الاسلام ، احمد جامم . و داستانى از كرامات آن بزرگوار ، از برايش نقل نمودم . بر روى پاهايم اوفتاده و پاهايم را بوسه داده و عذر خواست و مرا به نزد اشرف خان سپهدار غلجهاى آورد و قضيّهء مرا معروض داشت .
« اشرف خان ، بسيار خنديد و گفت : اى كوسج كوتاهقامت مزوّر عيّار مكّار ، ما را از زرنگى و شوخطبعى تو ، خوش آمده . از براى نديمى ، خوبى . بگو ببينم از كرامات ، چه دارى ؟ عرض نمودم كه : بفرما كه اسباب قلندريم را بدهند تا چيزى عجيب و غريب بنمايم . فرمود اسبابم را حاضر كردند . شيشهاى داشتم كوچك . در آن خاكى بود و درش محكم بسته بود . به حكمت ، درش را گشودم . قدرى از آن خاك ، بر روى جامهاى ريختم . مشتعل شد و جامه بسوخت . و در حقّهاى روغن بسته داشتم . در آب جوشان ، اندكى از آن افكندم . آب ، يخ شد . و نيز آب را در ظرفى نمودم و آن را بر سه پايه نهادم و در زير آن دوايى را به آتش ، مشتعل كردم . از خاصيّت آن دوا ، آب در آن ظرف ، يخ شد . و فتيلهاى را برافروختم كه حضّار چون چشمشان افتاد ، بىاختيار از جا برجستند و شروع نمودند به رقصيدن . بعد ، دوايى در آتش انداختم . چون دود آن بلند شد ، همهء
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٥٤