رضى اللّه عنه ، امام همام و پير بزرگوار من است . گفتند : مختصرش را بگو . سه خليفه را بر حق مىدانى يا بر باطل . گفتم كه : حضرت على ( ع ) را خليفهء خدايى و رسولى و آن سه بزرگوار را خلفاى اجماعى و امّت ، بار گران خلافت را بر دوش نگرفتند ، مگر به اذن و رخصت و حمايت و تقويت و اعانت حضرت على ( ع ) . يكى از ايشان از جا برجست و گفت : راست گفتى . و دهانم را بوسيد و گفت : دليل قول تو آن است كه حضرت اسد اللّه الغالب ، علىّ ابن ابى طالب ( ع ) ، از فرط محبّت و مودّت ، دختر خود - حضرت كلثوم رضيه ، بنت حضرت فاطمهء زهراى معصومهء صفيّه كه بىشك ، سيدة النساء العالمين است ، را « 1 » به حضرت فاروق اعظم ، رضى اللّه عنه ، تزويج نمود و از روى شفقت ، سه پسر خود را مسمّى به اسم خلفاى ثلاثه نمود . . .
« بعد با رفيق خود ، رو بهجانب بلوك قهاب ، روانه گرديديم كه ناگاه پنجاه سوار افغان كه به طلايه و قراولى ، گردش مىنمودند ، نظرشان بر ما افتاد . سر راه ما را گرفتند و ما را اسير كرده ، خواستند ما را بكشند . و هرچند نيز نجات به كار برديم ، مفيد نيفتاد .
نوجوانى در ميان ايشان بود ، على قلى نام . از من پرسيد : تو از اهل كدام محلّهء اصفاهانى ؟
گفتم : من از اهل محلّهء لنبانم . با تبسّم گفت : از تو ، بوى آشنايى مىآيد . من از روى حدس و فراست گفتم : تو ، پسر اللّه وردى مىباشى . گفت : بلى . تو از چه دانستى ؟ گفتم : دو عمّهء تو ، شيرين نام و گلندام نام ، در خانهء ما مىباشند . از اسب ، پياده شد و گفت : تو ، امير محمد سميع ، برادر امير شمس الدّين كارخانه آقاسى گنج على خانى مىباشى . گفتم : بلى .
روى مرا بوسيد و به همراهان خود گفت : اين مرد ، ولىنعمت ما است و پدر من - اللّه وردى - ، نمكپرورده و خانهزاد ايشان است . و مرا و محمد شريف بيك اونچى باشى را حمايت كرده و ما را به خيمهء خود برده و كمال محبّت به ما نموده .
« اين داستان را به عرض اشرف خان - پسر عمّ و سپهسالار والاجاه ، محمود خان
هامش
( 1 ) - اصل : كه .