تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
بيست نفر از مرد و زن ، نان‌خور داشتيم . به اتفاق محمد شريف اونچىباشى كه رفيق صديق و همسايهء ما بود ، قدرى از مسكوك برداشتيم و در كيسهء طولانى ، دوخته و بر ميان ، در زير قبا بستيم . و رشتهء قلندرى بر ميان بستيم ؛ به نيّت آن‌كه از شهر ، بيرون رفته و خود را به قريهء هفت‌شوى ، من بلوك قهاب « 1 » برسانيم - كه آن قريه ، موروثى ما بود و خالوى ما مالك آن قريه بود و آن خالو ، مشهور به دايى ظهير الدين گنج على خانى بود و برادرش دايى كثير بود . « پس خود را ملبس به لباس قلندرى نموده و تاج قلندرى بر سر نهاده و منتشايى « 2 » بر دست گرفته و كشكولى را پر از حلوايى نموده كه داروى بىهوشى در آن نموده و ردايى بر دوش افكنده و كيسه‌اى كه در آن دواهاى عيّارى و اسباب شب‌روى و مكّارى بود ، بر دوش افكنده و به جانب دروازهء قريهء خوراسكان « 3 » ، روان شديم . چون دروازه‌بان‌ها ما را مىشناختند ، از دروازه ، بيرون رفتيم و به سنگر افغان‌ها رسيديم . پس من ، شروع نمودم به خواندن اين اشعار نيرنگ‌آميز : اين چند بيت مصلحت‌آميز را امير محمد سميع - برادر جد رستم الحكما گفته
من مخلص پاك چار يارم * جز چار ، دگر كسى ندارم صدّيق « 4 » معظّم مكرّم * فاروق « 5 » شه بزرگوارم عثمان كه دو نور مصطفى داشت * زان روست « 6 » محلّ افتخارم حيدر كه وصىّ مصطفى اوست * حق اوست « 7 » امام كامكارم
« پس افغان‌ها از قواعد مذهب اهل سنّت پرسيدند . گفتم كه : محمد ابن ادريس شافعى
هامش
( 1 ) - از توابع اصفهان . ( 2 ) - چوب و عصاى خشن و پرگرهء درويشان . ( 3 ) - از توابع جى اصفهان . ( 4 ) - - ابو بكر . ( 5 ) - - عمر بن خطّاب . ( 6 ) - اصل : رو است . ( 7 ) - اصل : او است .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 152 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى