شدن شهر اصفاهان مىنمودند . و وى و اتباعش جرأت به دخول شهر نمىنمودند و از كثرت خلايق شهر ، بسيار خايف و هراسان بودند . و بر در هر دروازه ، از بيست و چهار دروازهء شهر اصفاهان ، حصار و سنگرى ساخته بودند و از روى خوف و تشويش و عناد دينى ، هركس از شهر ، بيرون مىرفت ، او را مىكشتند .
و سلطان جمشيدنشان ، بعد از رفتن نواب وليعهدى ، تهماسب ميرزا ، امر فرمود يك شاهزادهء ديگر كه نام او نصر اللّه ميرزا بود و آثار رشد و شجاعت او از او ظاهر بود ، از دمورقاپى ، بيرون آوردند و او را سراپا خلعت سردارى ، مرحمت و عطا فرمود . و او را با آلات و اسباب سپهدارى و نقارهخانه و دبدبه و كوكبهء سالارى و چند فوج دليران جنگجوى خونخوار ، به جنگ دشمنان غدار ، روانه فرمود . از دروازهء خواجو ، بيرون رفتند و در برابر سنگر افاغنه ، صف كشيدند . و از طرفين ، آغاز حرب و قتال شد . سپاه نصر اللّه ميرزا بر لشكر افاغنه ، غالب و قاهر و مستولى شدند و جمع كثيرى از افاغنه را كشتند و سرهاى ايشان را مىآوردند و پيش روى شاهزادهء نامدار مىانداختند و صله و جايزهء خود را مىگرفتند از سركار فيض آثار شاهزادهء آزاده .
جناب ملا باشى « 1 » ، به آن غازيان شيرشكار با نهيب و عتاب ، خطاب مىفرمود كه :
« سرهاى بريده كه در دست داريد ، اى ملعونهاى نجس بىتمييز ، از خود ، دور داريد كه جامههاى شما را ملوث مىنمايد . » نواب مالك رقاب ، شاهزاده ، از استماع كلام ملا باشى ، متغير گرديد . فرمود : « امروز ، روزيست كه اين كسانىكه جان خود را در معرض تلف مىبينند و از روى اخلاص ، با اعدا ، محاربه مىنمايند ، با ايشان بايد به تحسين و آفرين گفتن و نويد دادن و تملق گفتن و شيرينزبانى ، رفتار نمود . و در همچنين هنگامه ، چرا عبث ، لشكر جاننثار ما را مكدر مىنمايند و ايشان را از ما مىرنجانند ؟ در اين مقام ، وجود ملا باشى ، ضرورتى ندارد . البته ديگر ملا باشى در روز محاربه با ما
هامش
( 1 ) - رئيس و بزرگ ملايان .