چون چهار ماه از اين داستان گذشت ، كار بر خلايق ، از گرانى مأكولات ، تنگ شد و از اهل اصفاهان ، هركس كه از شهر ، بيرون مىرفت كه فرار كند ، اگر به چنگ افاغنه مىافتاد ، او را مىكشتند و از ترس جان خود ، احدى را امان نمىدادند .
پس ، عالىجاه ، فتح على خان قاجار تيمورى ، با سيصد نفر از آقايان قاجار والاتبار كه از استرآباد ، وارد شده بودند ، با جمعى كه از پيش آمده بودند ، يراق و آلات حرب پوشيده ، آمدند به خدمت سلطان جمشيدنشان و عرض نمودند كه : « اى سلطان اسلامپناه ، تو ، ولىنعمت ما مىباشى . آمدهايم به نيّت آنكه دشمنانت را نيست و نابود نماييم . » وزرا و امرايى كه ضدّ او بودند ، عرض نمودند كه : « ديگر فتح على خان قاجار ، اراده نموده كه آشوب و فتنه و فساد نوى برپا نمايد . » كه عالىجاه ، فتح على خان قاجار ، برآشفت و به تندى به وزرا و امراى مذكوره گفت كه : « كمر بستهايد كه ايران را به خرابى دهيد و دولت سيصدسالهء ملوك صفويّه را بر باد دهيد . » و كلاه ، از سر خود برگرفته و بر زمين زد و نامههايى كه وزرا و امرا به والاجاه ، محمود خان غلجهاى نوشته بودند و عالىجاه معظمّم اليه ، قاصد ايشان را گرفته بود ، آن مكتوبها را به نظر آفتاب اثر خاقانى رسانيد . وزرا و امرا ، همه را انكار كردند و عرض نمودند كه : « فتح على خان ، از روى مكر و خدعه و تزوير ، مهرهاى ما را شبيه ساخته و اين عريضهها را از روى عداوت نوشته است . »
سلطان جمشيدنشان ، متغيّر شده و فرمود : « آنچه بايست بفهمم ، فهميدم . » و متوجّه به جانب فتح على خان شده و فرمود : « اى سلالهء دودمان تيمور خانى ، در ميان سلاطين نامدار گذشته ، به علوّ همّت و مروّت و عزّت و جلال و دولت و اقبال و شوكت و جهانكدخدايى و استقلال حضرت صاحبقرانى ، امير تيمور گوركانى ، سلطانى نامور و خاقانى معتبر و مالكرقابى با فتح و ظفر نيامده . تو چون نسبت به او مىرسانى و ما از جانب آباى ذوى المجد و الاحترام ، از اولاد حضرت خاتم الانبياء خير الانام ( ص ) و از طرف امّهات طيّبات ، از نسل پاك حضرت صاحبقرانى ، اسكندر ثانى ، تيمور خان
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٤٢