تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
خواهيم بود . » همه ، خود را به خود فولاد و جوشن و زره و شمشير و خنجر و زوبين و سنان و تركش پرتير و كمان و عمودگران آراستند و به يك‌بار بر اسبان برگستوان پوشيدهء خود ، سوار گرديدند . و ايشان يازده نفر بودند . مانند شيران‌نر كه به قصد گاوان مست جنگى ، جست‌وخيز گيرند ، به‌جانب لشكر افاغنه تاختند و جمعى را به شمشير آبدار و سنان آتشبار و تير دلدوز و زوبين جگرسوز ، از پاى درآوردند . لشكر خونخوار افاغنه ، از اطراف جوشيدند و خروشيدند و ايشان را در ميان گرفتند و همهء ايشان را به درجهء شهادت رسانيدند . عالىجناب ، مير محمد حسين برزانى ، چند زخم كارى خورده و بىحس و بىحركت افتاده بود . او را زنده بردند نزد محمود خان غلجه‌اى ، والاجاه معظم اليه ، او را استقبال نموده و دستش را بوسه داد و جرّاحان صاحب‌وقوف برگماشت . لاكن زخم‌هايش مرهم‌پذير نبود . والاجاه ، محمود خان غلجه‌اى ، با كمال ادب به عالىجناب ، مير محمد حسين برزانى ، عرض نمود كه : « اى سيّد و مرشد زمان ، چرا خود را عبث به كشتن دادى و ما را از خدمت خود ، مأيوس نمودى ؟ اگر وصيّتى دارى ، بيان فرما . گفت : « اى طالب حق به جهالت مطلق ، مىدانم كه اكنون ، نيّت تو ، راست و درست است . لكن به درياى اضطرار ، غوطه‌ور خواهى شد و آنچه نبايد بكنى ، خواهى كرد و پشيمان خواهى شد و ديوانه‌وار ، از غصّه ، خواهى مرد . لاجرم ، وصيّت من ، آن است كه چون مستولى و غالب بر قزلباش‌ها گردى ، آنچه از بدى و سياست ، به وزرا و امرا و اركان دولت پادشاهى بكنى ، اختيار دارى . لكن حرمت سلطان جمشيدنشان و اولادش را فرو مگذار و از روى اخلاص و ارادت ، او را خدمت كن - كه در هيچ باب ، در كارو بار قندهار و هرات و كابل و بلخ ، آن ممالك‌پناه والاتبار را تقصيرى نيست . تو ، خود مىدانى كه الطافش بر احوال همهء ايران ، شمول داشت . و ديگر آن‌كه چون جان‌به جان آفرين سپارم ، اگر توانى ، جسدم را در مزار شهر قم ، در جوار حضرت فاطمهء بنت
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 138 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى